تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.
قبل نوشت:

این اسم با کمی تغییرات به پیشنهاد حمیــــد انتخاب شد!

* * * *

چهار....

صدای سوت کتری با ضربی که با دمپایی روی موزایک های آشپزخونه گرفته بود قاطی شد. حتما دستشو زده بود زیر چونه شو به این فکر می کرد چیکار کنه تا از شر من خلاص بشه و بره یه جایی که چهارتا آدم حسابی ببینه. آخه خودش یه بار بهونه حقوقو اورد؛ اما من فرداش پول بیشتری دادم که فکر رفتن نکنه.

 اگر می رفت دیگه با صدای دو رگه اش زیر لب نمی خوند. اون وقت نمی تونستم موها ی سیاهش وقتی عرق می کرد و توی صورتش پخش میشدن و ببینم. موهاشو عین سیما می بافت . البته قبل از اینکه مامان با قیچی کند خیاطیش از بیخ کوتاهشون کنه. برای اولین بار دلم برای سیما سوخت. چقدر گریه کرد اما مامان بالا و پایین کوتاه می کرد و می رفت مثل سلمانی بابا سلمان که تنها کسی بود که با مکینه می افتاد به جونه سر بچه مدرسه ای ها. موهاش عین سربازها شد .  تا چند روزی یه گوشه ای بغ کرده بود اما نمی دونم چی شد که از موهاش خوشش اومد. درست همون موقع که شلوار های گشاد و پیراهن های گشاد بابا رو می پوشید می گفت : توی این دنیا زن و مرد یکی هستن. همیشه مامان بهش می گفت احمق تر از خود خودتی. آخه مردی گفتن ...زنی گفتن. مامان راست می گفت .

سه...

_ وقتی داشتن سنگشو میذاشتن دیدمش.   _ الهی حتما خیلی داغون بود. _ نه بابا. اداش بود...

لباس سیاهش توی تنش زار میزد. مامان دیگه کاری به کارش نداشت. فقط گاهی به من می گفت نمی دونم من مردم که یه هفته است این پیراهن سیاه آقای مرحومت پوشیده؟  دیگه از مامان نمی ترسید. لب پنجره که می نشست پاکتشو در می اورد بیرون و با دست چپش سیگار و می چپوند گوشه لبش و به یه وری زل میزد و دودشون می کرد. شب ها دیر میومد خونه . مامان صورتشو چنگ میزد : یه بدکاره زاییدم. یه بار که مامان بهش گفت خراب شدی. حالم بد میشه وقتی می بینم از شکم منی. صورتشو مثل لبو قرمز شد. دست چپشو توی جیبش کرد و پاکتشو دراود و یکی رو گوشه چپ لبش چپوند و گفت: یه روزی می فهمی که همین فاحشه دنبال بدبختی های و حق و حقوق تو بود.  مامان هم گفت: عمرا من دست به لقمه های حروم تو نمی زنم.

دو..

_ دیشب بچه هاخونه آرمان اینا بودن اما انگار یکی...

داشتم چایمو شیرین می کردم که محکم زدن به در. مامان از تو حیاط داد زد : اومدم بابا... کیفمو برداشتم. لابد سیما بود. آخه  دو شبی بود که ازش خبری نبود. مامان تا صبح پلک نزده بود. رفتم توی حیاط. چند نفری مامانو هل دادن و مثل گوسفند چپیدن توی خونه. کیفمو وسط حیاط پرت کردم . مامان هنوز دهنش باز بود. پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم. داشتن به در انباری که چند ماهی بود سیما توش می خوابید می کوبیدن. _ کلید این کجاست.  شونه مو بالا انداختم.  یکی از این عوضی ها رفت سراغ مامان . وقتی اومد ؛ قفلو شکوندن و رفتن داخل. یه عالمه پوستر پاره کردن و کتاب متاب ها و نوارهای سیما رو تو کارتن چپوندن و زدن زیر بغلشون . با مامان که هنوز توی حیاط پهن بود حرف زدند و رفتند.

یک .

لیوان چایمو روی زانوم گذاشت. رفت بالای صندلی تا با دستمال پنجره رو تمیز کنه. انگار همه صدا های بیرون خفه خون گرفتن!

 پی نوشت:

۱-  وقتی بین یه عالمه آدم وایسی و به آسمون زل بزنی؛ بیشترین چیزی که دستگیرت میشه اینکه هیچی نیستی!!

۲- بادبادک نمایانگر روحی با فقدان  زندگیه، با ول کردنش دردی رو که حس می کنی و تصدیق می کنی رو در همون لحظه ازش رها میشی!_سریال Desperate house wives _

3- وقتی از کارگاه رسیدم خونه داشتم هلاک می شدم ؛به مامانم می گم چرا چند شبه میام خونه غذا رو گاز نیست(نماد یک دختر پرتوقع هستم می دونم!). مامان به قابلمه روی گاز اشاره می کنه و می گه این همه رفتی توی آشپزخونه و خرمالو از توی یخچال برداشتی قابلمه رو ندیدی؟ می گم نچ.بعد به قابلمه کوچیک روی گاز زل میزنم و می گم همین یه ذره شاممونه؟  زن برادرم  می گه توی یجچال غذا ها رو ندیدی؟ می گم نوچ! میرم سر وقت یخچال و به ظرف سر بسته توی یخچال اشاره می کنم و می گم: منظورت این سوپ شیره است؟؟ یه دفعه همه بهم می خندن! می گم کجاش خنده داره. برادر جان می گه: بهاره عینکتو بذار. درشو وا می کنم می بینم اولویه است!!!! نتیجه منطقی: من عاشق خرمالوم!

۴- خدا رو شکر نیم ساعتی میشه که وبلاگ هیچ بلاگفایی وا نمیشه. خوب شاید ۲ دقیقه دیگه درست بشه نمی دونم فقط دارم می گم عذرم موجه می باشد!

+ تاريخ یکشنبه 8 آذر1388ساعت 8:16 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

قبل نوشت:

ــــ از دوستان بسیار محترم خواهشمند می باشم که یک عدد اسم برای این داستان ما انتخاب کنید. مغز ما که به جایی قد نداد!

هشت........

_ کره خر بی پدر مگه با تو نیستم ؛ د راه بیا دیگه! 

اول ،گوشم با صدای نکره اش  از خواب بیدار شد. هنوز نمی دونستم این صدا مال سیماست که یه ریز داشت بهم فحش میداد یا اون زنیکه که از کنار پنجره رد شد و اولی صبحی گند زد به هیکل و حالم با اون صداش.

به شکاف روی سقف زل زده بودم؛ اولین بار وقتی دیدمش که هنوز  داشتم سیما رو می دیدم. روی پشت بوم خونه پدریمون توی اختیاریه ؛ قبل از اینکه با بولدزر بهش گند بزنن ؛ایستاده بود. همون پیراهن سفیده رو پوشیده بود. چقدر از این پیراهن بدم میومد؛ نه اینکه زشت بود نه . بیشتر واسه خاطر حرف های بچه های مدرسه. بی شرفا سیب زمینی صدام می کردن. یه بار ممد شله بهم گفت: چه حالی میده وقتی سیما اون بالا، با پیراهن سفیدش ایستاده و باد میزنه زیرش. بعد با اون دندون های کجش خندید و گفت: چه عشقی می کنن این کفترام! سر مثل جوجه تیغیمو خاروندمو بی هوا یه مشت حواله اش کردم و سریع جیم شدم. از اون وقت به بعد همه یه جور دیگه نگام می کردن، هر چی بود بهتر از سیب زمینی گفتن.

روی پشت بوم ایستاده بود و داشت با کفترای ممد شله بازی می کرد. موهاش فر شده بودن؛ چطوریشو نمی دونم چون اون وقتا موهاش مثل خط کش بود. شاید واسه این بود که خیلی روی مخ مامانم کار می کرد که بره موهاشو فر کنه. مامانم میزد تو صورت خودشو می گفت: به خدا لقمه حروم نخوردی اما نمی دونم چرا انقدر حرومی می کنی.

یه چیکه آب خورد تو صورتم با خودم گفتم شاید مثل اون وقتا کرمش گرفته و داره خیسم می کنه . چشمامو باز کردم؛ هنوز پیراهن سفید سیما جلوی چشم بود و نگاه های هیز ممد شله که دیدم به اندازه یه وجب سقف اتاقم نیشش باز شده! لابد پیرزن همسایه وقتی داشت دو پا روی توالت فرنگی می نشسته شلنگ و تا آخر ول داده.

هفت.......

از پله ها اومد پایین؛ صدای تق تق کفش هاش با هر روز فرق می کرد. لابد کفش نو خرید. ؛ صدای کفش های جدیدشو دوست نداشتم مثل عرعر خر می موندن؛ دیروز وقتی پولشو گذاشتم روی میز، خندید؛ از همون خنده هایی که سیما یواشکی به سعید می زد.

یه بار داشتم از مدرسه می اومدم که دیدم سیما از ماتیک های مامان کش رفته و زده به لب ها و لپ هاش؛ بعد وایساده جلوی مغازه سعید و دفتر کتاب قیمت می کنه. چادرشم مثل برنج های مامان ،شل گرفته بود .یه بلوز یقه هفت پوشیده بود . اما سعید محلش نمیذاشت یعنی سرش به کار خودش گرم بود؛همه می دونستن سعید مال دختر خاله اش اما انگار سیمای ما خر تر از این حرف ها بود. خاک تو سر سیما . رفتم جلو مغازه؛ تا منو دید  سریع خودشو جمع کرد و روشو سفت گرفت. گوشه چادرشو گرفتم؛ هر چی پول تو جیبم بود چپوندم توی دست سعید. کشون کشون بردمش توی خونه؛ دفترها روپرت کردم توی صورتش. گفت:_ چیه؟ هار شدی؟  چادرشو از وسط جر دادم. وسط  جیغ جیغ هاش یه لبخند پهن زد . انگار از عمد جلوی سعید لوندی کرده بود تا منم چادرشو جر بدم و اون به مامان بگه: دیگه چادر ندارم .

شش......

پرده ها رو کنار زد . کار هر روز صبحش بود ؛همچین که مانتوشو در می اورد می رفت سراغ پرده ها تا مثلا نور بیاد. اما این پنجره های دو وجبی اونم توی این دخمه مثل فحش ناموسی بود. بعد روسریشو پشت سرش گره داد و زیر لب یه آواز محلی می خوند. بار اولی که آواز و خوند می گفت مال یه شهریه به اسم شوشتر. می گفت همیشه مامانش براش می خوند. بعد صداشو یک کم بلند تر کرد: بیو بریمش بیو بریمش... تو آشپزخونه گم شد و صدا آب بود که به کف کتری دودیم می خورد.

_ باز از بابات کش رفتی؟ _ خوب آره. بریم تو بقالی بگیم چی می خوایم؟  _ اگه بابات بفهمه چی؟

احتمالا دختره شبیه همون دوست عوضی سیما بود. فکر می کردن من خرمو نمی فهمم که یواشکی میرن توی زیرزمین و سیگارایی که از بقالی بابای دختره  کش رفتنو دود می کنن و حرف های قلمبه سلمبه بهم میزدن. یه بار با گوشای خودم شنیدم که سیما داشت می گفت: وقتی دودا رو حلقه می کنم احساس می کنم شبیه اون عکس فروغ شدم که روی صندلی نشسته و بین انگشت هاش سیگار دود میشه. بعد دوستش بلند بلند خندید و گفت: با این مامان و دادشی که تو داری فقط باید ژست فروغی بگیری.

پنج.....

_ نه آقا،  دارم میام. طرح ها رو دادم دست معمار. نه گفتم تو قرداد ده تا بزنن. چشم...

همه شون یه مشت احمق کلاهبردارن مثل رفیق عوضی بابای ممد شله که به قول خودش حسابی چشمش خونه ما رو گرفته بود. عین سگ دروغ می گفت ؛چون خونه  ناصر و محمود و همین مرتیکه خریده و کوبید؛ تا به قول خودش چند تا آپارتمان مامانی از توش دربیاره. چند شبی صدای این کامیون ها بی پدر توی خونه ما بود.  مامان هم دستشو می کوبید توی سینه اش و می گفت: ایشالا خونه تو سرشون آوار بشه که شبمون عین روزمون کردن و بعد می  چپید زیر پتو. اما سیما لبه پنجره می نشست و موهای سیاهشو شونه میزد . مثل جن زده ها مرتب می خوند: سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها/ سلام قرمز ها، سبزها ، طلائی ها/ به من بگویید آیا در آن اتاق بلور  که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است/ و مثل آخر شب های شهر ، بسته و خلوت صدای نی لبکی را شنیده اید.  نمی دونم کر بود و صدای کامیون های بی صاحاب و نمی شنید؟

پی نوشت:

۱- عمه شدن هم با حاله حتی اگه هشت ماه به تولدش مونده باشه!!

۲- خاطره ای دارم مثل سنگی ته چاهی؛ من با این خاطره مشکلی ندارم!!! پس مرگت چیه که می نویسیش؟؟ شنیدم خوشم اومد نوشتم!

 ۳- فکر کنم این عکس سر در بلاگ ماله روح الهمحمودی باشه. اگه مال اون نبود هم نباشه برید عکساشو ببینید.

+ تاريخ دوشنبه 2 آذر1388ساعت 5:41 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

حساب کردم از عنفوان کودکی، ما هم چیزی از خانه به دوشان کم نداشتیم! هر خونه ای که خریدم خونه پرش سه سال توش بودیم و تا اومدیم به خونه و اتاق جدید عادت کنیم ؛بابا خونه جدید خرید و کارتن ها وسط خون ول بودن. شش ساله ام بود که خونه صادقیه خالی شد و اون حیاط پر از بچه قد و نیم قد با جیغ ها دم غروب سوت کور شد. همه اهالی خونه های ۷۵ متری ، کارتن به دست بودن و خونه ها رو خالی می کردن. و همه ما توی خونه ۱۰۰ متری شهرک غرب پخش و پلا شدیم. او موقع خونه ما فاز هفت، توحید دوم بود. یه خونه سه طبقه که تنها دختر اون ساختمون سه طبقه من بودم. و هم بازی هام شدن صادق و حسین. البته هنوز خونه من و من چند کوچه اون ورتر بود!

کلاس دوم بودم که بابام خونه رو به دایی دومیم اجاره داد و دوباره خونه پر شد از کارتن و به طبقه بالا خونه آقا بزرگ اثاث کشیدیم! هم بازیم شد رزیتا ، همسایه بغلی که عصر ها توی حیاط بزرگ آقا بزرگ، هم بازی می کردیم و هم درس می خوندیم! اما کلاس چهارمم  تموم شد ؛ که بابا خونه چیذر رو خرید. دیگه همسایه ای هم سن و سال من نبود. و تابستونم توی حیاط با عروسک هام گذاشت و رکورد شکستیم. چون رابطه دوستانه ای با همسایه ها نداشتیم؛ بودنمون به سه ماه نکشید!! دوباره کارتن ها پر شد! خونه جدید بوستان ششم خیابون پاسداران بود. حیاط در اختیار طبقه اولی ها بود. و این بار گاهی من به پارک روبه روی خونه می رفتم. کلاس سوم راهنمایم تموم شد؛ که دوباره به خونه شهرک غرب برگشتیم . البته با کمی تغییراتی که بابا توی خونه به وجود اورد. . دوباره با دوستان دوران کودکیم بودم! هر چند دیگه هیچ کدوممون بچه نبودیم. و من اینو از روی ریش و سیبل های پراکنده شون حس می کردم. الان هم هر از چند گاهی راه دانشکده رو به این خونه کج می کنم و به درش زل میزنم.

اول دبیرستانم تموم شده بود ؛ که این بار به خونه پونک رفتیم. و این خونه برام پر رنگ ترین خاطراتو داشت. چون تقریبا نه سالی توش دووم اوردیم. هر چند، هر چند وقت یه بار، بابا یه ور خونه رو عوض می کرد. اما ناب ترین اتفاقات ریز و درشت زندگیم توی این خونه بود. وقتی که دانشگاه قبول شدم؛ یعنی سال ۸۳، یادمه از سر کوچه دویدم و رضا رو تو کوچه دیدم و بی هوا تو بغلش رفتم. عروسی برادرام. رفتن هاشون. آشنایم با نیمو کامینو! دعوا ها و.... سکوت آخر شب اتاقم. پستر های رنگ و وارنگی که هر روز روی دیوار میزدم. حتی ریز ترین خاطراتم مثل : صدای فروغ و شاملو توی شب و خیره شدن من به آسمون! و.... حالا چند روزی است که دوباره همسایه ما همون بچه های کودکی شدن. هر چند که دیگه هیچ کدوممون مثل بچگی هامون نیستیم.  هر وقت هم دلم برای خونه قبلی تنگ بشه سر کوچه میرم و نگاهش می کنم!

پی نوشت:

۱- الف بودن هم بد نیستا. چون توی این اثاث کشی که برای اولین بار کارتن نداشت؛  بنده خونه نبودم و ساعت هفت میومدم خونه به مامان می گفتم کاری هست من بکنم و اونم می گفت : قربونت برم تو درستو بخون! البته نه به این لطافت.

۲-بین بودن ها و نبودن؛ باید ها و نباید ها زندگیم ایستاده ام و فکر می کنم کفه کدوم یکی سنگین تره! ای کاش خدا به قول حمید؛ هپی کال داشت. اون موقع خیلی حرفا میشد بهش زد! حداقل مشکلم با عدل و حکمت و تقدیر ... حل می کردم. شاید هم عابد می شدم می رفتم یه گوشه موشه ای عرفان دود می کردم!

۳- عکس بالا هیچ ربطی به خونه نداره ؛ فقط خوشم اومد ازش!

+ تاريخ جمعه 22 آبان1388ساعت 1:19 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

با دود ها به هوا  ولت می دهم تا یادم برود بزرگ ترین حماقت زندگیم ، در هفده سالگی بود!

 با دود ها به هوا  ولت می دهم تا یادم برود روزگاری من و تو با هم دوست بودیم و من چه احمقانه فکر می کردم یوسف از بر خواندن تو ،معجزه ای است برای من ! و مادرم چه ساده بود که فکر می کرد دوستی با تو بزرگ ترین اتفاق زندگیم است! هنوز نمی دانستم حافظان ریایی مثل ریگ بخشند.

تو را دود می کنم به هوا؛ تا یادم برود دیشب مثل خیلی از شب های دیگر  خوابت را دیدم .که با هم زیر آن درخت توت خانه آقا بزگم نشسته بودیم؛ با همان لباس عید های یک شکل آبی! هر چند، چند سالی است که خواب هایم تعبیر شکم پری برایم دارند نه بیشتر.

تو را دود می کنم؛ تا یادم برود صبح بغض کرده به آینه زل زده بودم و به حماقتم نیشخند می زدم!

تو را دود می کنم به هوا؛ تا یادم برود که فکر می کردی من هم تسبیح دستت بودم و هی مرا چرخاندی چرخاندی ؛ آنقدر چرخاندی که به دوران افتادم و از این چرخه تا ابد پیاده شدم.

لبه پنجره له ات می کنم و از پنجره پرت می کنم پایین !

 نغمـــه رضایی چه خوب می گوید :

    برلبت نام خدا بود؛ خدا شاهد ماست             بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی     

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت          عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

  قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود          تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

                جمع کن؛ رشته ایمان دلم پاره شده است       من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟

پی نوشت:

۱- به لطف نیروهای ماورای قرمز، جناب ضرغامی پنج سال دیگه به حاکمیت عادلانه!!!! در صدا و سیما ادامه می دهند. اینو به حساب دهن کجی واسه خس و خاشاک نذارید!

+ تاريخ یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9:54 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

سوار مترو صادقیه  شدیم! مترو توپ خونه خط عوض کردیم ؛برای رفتن به هفت تیر! اما ایستگاه سعدی، طالقانی ، هقت تیر نایستاد و ایستگاه مفتح پیاده شدیم! نیروهای جان برکف لباس شخصی مثل پلنگ ،از منافع رئیس جمهور ۲۴ میلیونی!! و آقای خط قرمز دفاع می کردن! با شعار از مترو بیرون اومدیم و این برادران محترم لطف کردن با این فشنگ های پلاستیک فشرده رنگی مثل بازی شانسی های شهربازی ملتو نشونه رفتن. جوون ها ۱۰۰ امتیاز! میان سال ها ۵۰ امتیاز و قشر سالخورده ۱۰ امتیاز! در ازای هر ضربه باتوم یک جایزه بیشتر!! و باتوم برقی جایزه ویژه! اگر یه بدبختی هم جمع کردین اوردین که دیگه برنده این!! هر پنج دقیقه یه بار جمع می شدیم و بردارهای متحرم می دویدن. اونا بدو ما بدو. (ساوک به اسم خدا پیغمبر مردم و با چوب و چماق نمیزد.) شعاری که بیشتر عنوان می شد: نه شرقی نه غربی ، دولت سبز ملی/  روسیه و بسیجی پیوندتان مبارک/توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد/ بسیجی واقعی همتو و باکریه و... تا دیروز اگر سعی می کردم همه حرف هایی که زده میشه رو باور نکنم از امروز همه رو باور می کنم !

بیست و سی: یه عده آدم با نشان های سبز توی هفت تیر جمع شده بودن و شعار هایی مثل : نه شرقی نه غربی جمهوری ایران سر میدادن و دوستان محترمی که من باب تسخیر لانه جاسوسی اومده بودن راهشونو سمت اینا کمی کج کردن و جوابشونو داد! (یعنی از گاز و اشک آور و باتوم خبری نبود لطفا توهم  زدن با پر مرغ و از سرتون بیرون کنید!)... و من مونده بودم اون تعداد چطوری تونستن از زیر اون باتوم ها جون سالم به در ببرن به  هفت تیر برسن.اما هر جوری رفتن دمشون گرم! این هم از رسانه ملی که نه تنها حقیقت و مخفی می کنه بلکه دروغ هم می سازه !جمعیت مفتح ؛ سید خندان و جلوی دانشگاه تهران و سهرودی رو نادیده گرفتن!  و اعتراض مردم نه تنها نشون نمیدن بلکه یه جمعیت پراکنده رو نشون میده و صدای شعار هاشونو قطع می کنه و آقای گزارش گر اون چیزی که دلش می خواد روایت می کنه.

به قول دوست عزیزم ایران طبیب:

اعتراض از دید آن ها از فلسطینی رواست       لیک در ایران چنین کاری تحارب با خداست

پی نوشت:

ــ نمی فهمم این چه اسلامیه که بابت دعای کمیل مردم بازداشت میشن و بابت الله اکبر گفتن زندان میرن!

ـــ می دونم یه خدا اون بالا هست اما چرا انقدر خونسرد و این همه ظلم و فساد و می بینه و به روش نمیاره متعجبم!!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 2:31 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

می دونستم وقتی می خواد بره ، توی فرودگاه همون قدر گریه می کنم که امروز گریه کردم. درست مثل وقتی که تاریخ دقیق رفتنشو فهمیدم. به هر بهانه ای خودمو می چپوندم توی بغلش؛ اونقدر گنده شده بود که توی بغلش گم بودم!  آخ چه عشقی می کردم قبل از کوتاه کردن ریش های بلندش یا موهای فرفریش  اونا رو می کشیدم و صداش و در می اوردم!

یکی از عادت های چند سال مون این بود که همیشه شبا بیاد تو اتاقم و تا ساعت دوازده - یک چرت و پرت بگیم و از همه وری حرف بزنیم. رازهای همو می گفتیم. گاهی برای شنیدین بعضی اسرار یکی سیریش می شد  و اون یکی هم نازمی کرد! بچه تر که بودیم حرف های ترسناک می زدیم ! خیلی وقت ها رفتارهای افراد خانواده و فامیل رو تحلیل می کردیم . از وقتی مهدی پسر عمه ام برای دانشگاه اومد تهران؛ این تجمع توی پذیرایی برگزار میشد. وقتی قرار بود یه تئاتری و تمرین کنه با هم تمرین می کردیم و اون منو دست می انداخت! گندکاری هم و جمع می کردیم و برای لو نرفتنشون باید به اون یکی رشوه می دادیم! همیشه مامانم می گه : آخی محمد خیلی محجوب و خجالتیه! منم از ته دلم به این حرف مامان می خندم! همیشه گوشه و کنار اتاقش پر بود از کتاب ها ، مجله ها وفیلم ها .حتی شبا وقتی می خواست بخوابه باید یه عالمه وسیله رو پرت می کرد روی زمین تا روی تختش جاش بشه!! خیلی وقتا همین زحمت و به خودش نمیداد روی همون کوه می خوابید. (تقریبا تمام کتابای کتاب خونه اش روی زمین بود!) امروز تا لحظه آخر رو پای خاله فری خوابیده بود و هر چقدر مامان حرص می خورد که پاشه و وسایلشو جمع کنه از جاش جم نمی خورد.

نبوغش توی حرفای بامزه حیرت انگیزه. حتی وقتی می خواد یکی رو دست بندازه!  خونسردیش لج دراره. از وقتی مدرسه می رفت خونسرد بود. درس نمی خوند، شب امتحان هم ساعت ده دوازده شب شروع می کرد به خوندن و دو ساعتی می خوند بعد خوابش می برد! همیشه هم نمره هاش بالا تر از اون چیزی که فکر می کردیم میشد! شاید همین خونسردیش باعث شد بابا تبعیدش کنه! چون درس خوندن توی خونه ما یک حکم اجباریه! و محمد حوصله درس خوندن نداشت. می گفت لجم می گیره وقتی کلاس بازیگری دکتر دلخواه و می رم، توی دانشگاه زیر دسته یکی مثل رامتین خدا پناهی باشم. یه شب قبل از تحویل تحقیقاش می یومد توی اتاقم و می گفت : بهاره جون هر کسی دوس داری از توی اینترنت یه چیزی برام پیدا کن که جای تحقیق بدم به استاد یا اگه خیلی تلاش می کرد یه جاهایی از کتاباشو نشونم میداد که بخونم و از توش یه چیزی دربیارم .البته منم کاسب بودم و ازش پول می گرفتم! 

چون ته تغاریه ِزورمون بهش می چربه! وقتی درس نمی خوند همه دعواش می کردیم! خرید و آشغال بردن همیشه باهاش بود. حالا برای اثاث کشی نیست و انگار یه جناحمون به باد رفته ! همیشه سرش غر میزدم که چرا انقدر تنبلی. اما خدایی تنبل نیست. هم کتاب می خونه؛ هم با بچه های گروهشون تئاتر تمرین می کرد. عکس می گرفت، فیلم برداری می کرد، فیلم کوتاه می ساخت و هزار و یه کار دیگه!  دوس داره اونجوریی که دوست داره زندگی کنه. همیشه می گه: دوس دارم یه کافه توی انقلاب داشته باشم که دو طبقه باشه. آهنگ های اسپانیایی توش بذارم و یه جایی رو برای تمرین داشته باشم تا هر کس خواست با یه قیمت پایین اجاره اش کنه. یه دوربین با حال داشته باشم و بزنم به کوه و دشت واسه خودم فیلم و عکس بگیرم! گاهی هم دعوا سر مدل لباس پوشیدن و موهاش بود. همیشه خودشو لعنت می کنه که چرا بچه آخر شده. میگه آدم گربه توی کوچه باشه بهتر از ته تغاری بودنه! واسه خداحافظی یه لیوان آب پر از یخ ریختم روش تا زود برگرده و آخرین دعوامونو هم کرده باشیم !

امروز رفت پیش رضا در کفرستون تا زبان بخونه و بره یه دانشگاه درست و حسابی. و چقدر این تبعید سخته. رضا دوست داشت بره و محمد نه!حالا خونه سوت و کوره... دیگه کسی نیست که باهاش بشینم چرت و پرت بگم. از همه چیز و هیچ چیز حرف بزنم. چقدر خوب بود وقتی  می یومد پیشم و می گفت بیا درمورد خانوم مهندس حرف بزنیم!! امروز بهش گفتم: وقتی میری نری عاشق یکی از اون تیتیش ها بشی و خانوم مهندسو بی خیال شی ! هر چند مامانم می گه اگه به تو باشه هیچ وقت نمیذاری این زن بگیره! راستم می گه چون همیشه بهش می گم اگه  عاشق شی نمی بخشمتو و چشاتو از کاسه در میارم! حالا اونقدر دور شده که دستم بهش نمیرسه و نمی تونم وقتی گریه ام می گیره مثل یه پیشی کپل بیاد دور و برم تا بفهمه چمه ... هنوز یه عالمه بغض دارم. امیدوارم خیلی خیلی خوب از پس آرزوهاش بربیاد!

 پی نوشت:

۱ــ خانوم مهندس دختر ایده ال ذهنی محمده! (البته نه کاملا ذهنی!)

۲ــ از دیروز تا حالا به روح جد بزرگوار مغفورم درود و صلوات می فرستم که فامیل میر سالاریو سر اختلافات قومی به یه فامیلی الف دار تعویض کرد؛ تا باعث بشه برای شنبه بعدی یک مقاله ارائه بدم!!!

۳- خدا رو شکر روزنامه سرمایه هم به تاریخ پیوست!!!! (چند وقت دیگه احتمالا فقط باید کیهان و ایران قورت بدیم!)

+ تاريخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت 7:37 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

من بهاگانیاچ افگوژاخ ؛توی ایالتی به اسم Marigold زندگی می کنم! تعجب نکنید خیلی سال قبل پدر بزرگ پدر پدر پدرمو از کشورش اخراج می کنن و به این ور دنیا می فرستن. اونطوری که پدرم برام تعریف کرده بود ؛ما اهل سرزمین آریا هستیم اما من تا حالا اونجا رو ندیم. حتی نمی دونم کجای نقشه باید دنبالش  بگردم.آخه می گن مدت ها همه جا زیر آب فرو رفته بود و بعد از سال ها، آب های غرب ایالت ما رو بالا اورد .برای همین اگه اسم این ایالتو هنوز نشنیدید تعجب نکنید؛ هنوز نوادگان کریستف نیومدن ما رو کشف کنن. اسم دیگه ایالت ما شهر اخراج شدگانه! زبون ما فینگیلیشه! تا همین چند سال پیش روی زمین کرال سینه می رفتیم اما توی کتاب خونه ایالت عکس هایی دیدیم که بهمون یاد میداد چطوری باید راه بریم!

من یه نویسنده دسته دهم هستم که همیشه لبو فروش ها داستان هامو می خرن و لبو های نپخته رو توش میذارن. شاید برای اینکه مردم ایالت ما به روح اعتقاد ندارن و به داستان های چند لایه عادت ندارن.واسه همین داستان ها مو توی بطری میندازم و توی آب ول میدم تا یه ناشر خارجکی پولدار بیاد چاپشون کنه! گاهی با صنف لبو فروش ها می شینیم و بحث هایی درمورد داستان هام می کنیم! همه این ها برای اینکه اونا راضی بشن داستان ها رو بخرن و بدونن لبوها رو روی چی میذارن!

 یه دوست خوب از توی کالج برام مونده. (ما کالج هامون توی خونه رهبر!!! ایالت تشکیل میشه) اسم رفیقم نیمو کامینو است؛ که از شهر بیشکک اخراجش کردن. صبح ها بعد از دو با هم اوبوقله با شراب قرمز می خوریم! مغ های ایالت ما خوردن شراب قرمز با دوستان خیلی صمیمی مجاز کردن! بعد از خوردن صبحانه، من به کتاب خونه شهر میرم و کاغذ سیاه می کنم و نیمو هم همچنان برای کشف راز شکار گرازهای آمازونی ، توی جنگل تلاش می کنه تا بتونه اسم خودشو توی کتاب رکورد ایالت ثبت کنه! اسم دوتا خانوم توی کتاب هامون هست به اسم: مازاریو پودینگ و ماریتا پودیتو  ، که نودگانشون توی ایالت ما خونه دارن! و همیشه آخر هفته با بچه ها که دریا می ریم اونا رو هم می بریم!!  

خوب چون نوشتن کفاف زندگی کردن توی این ایالت کوچیکو نمیده و از اونجایی که همه همو می شناسیم و صبح ها موقعی که توی خیابون با لباس های سفید و سبز می دویم و همو می بینمو باید برای هم سر خم کنیم؛ ترجیح میدم حتی نیمو هم ندونه شغل دوم من چیه! فکر بد نکنین! من شب ها به گورستان ایالت می رم و بالای قبرهایی که پول روشون گذاشتن می ایستم و داستان می خونم. بین خودمون باشه، گاهی داستان های خودمو قاطیشون می کنم. مردم ایالت اسم منو گذاشتن قصه خون گور! نیمو بهم پیشنهاد داد به جای داستان های افسانه ای قرن 21 ، داستان قصه خون گور بنویسم!

آخر شب خسته خونه میرم و مثل همیشه یادداشت نیمو رو می بینم که برام نوشته: اومدم نبودی! و از دور به جنگل زل میزنم تا ببینم نور آتیشش روشن شده؟ و همین طور که به دنیای  200سال قبل از خودم یعنی قرن 21 فکر می کنم تا رمز افسانه هاشو درمورد چیزهایی که توی کتاب خونه هست مثل: کامپیوتر ،ماشین ،  و عشق بلوتوثی و... فکر می کنم؛ شیر گاوی که همسایه مون خانوم فرندایش برام اورده با کیک های تخم مرغی آقای ناکینو می خورم. و بعد قلمو توی دهنم خیس می کنم تا چرت و پرت های قرن 21 توی داستان هام زور چپونی کنم!!! راستی شما می دونین عشق بلوتوثی چیه؟ لطفا معنی شو برام بنویسد توی بطری بذارید تا به دست پستچی شهر خانوم کامرون کامرون زاده برسه و به خونه من یعنی : خیابون گاردن، کوچه شهید گاردن پور بفرستن. هنوز پلاک جدید خونه ام نیومده!!! البته نوشتن اسمم هم کفایت می کنه!

پی نوشت:

1- توی  ایالت ما لباس ها رو با نخ  برگ بید مجنون می دوزن.

2- معنای این ایالت همیشه بهاره!

3- توی این بلبشوهای فکری و غیر فکری ،خارجی بودن می چسبه!

4- شما هم دعوتید به  بازی میس کارتون  !

۵- یه حس غریبی به این پست دارم ؛ چراشو نمی دونم ! اما دوست دارم همه عالم این پستو بخونن!

+ تاريخ سه شنبه 5 آبان1388ساعت 4:27 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

امروز تولدش بود و من فکر می کردم دو روز مونده! سال ۸۳ وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی اتفاقی سر یه کتابی که داشتم می خوندم و اون درباره اش از من پرسید، باهاش دوست شدم. اولش فکر نمی کردم قرار این دوستی که در اثر کنار هم بودن دوتا صندلی باشه و دو آدم مثل خط موازی کنار هم نشستن باهم بهترین ها باشن! حداقل برای من. اختلافمون مثل آسمون و زمین بود؛ آره این مثال معروفشه... من سه سوته با همه رفیق می شدم و توی رفاقتم حسود می شدم!شوخ بودم و انگار هیچ چیز جدی برام وجود نداره. سرخوش و ولخرج و اون سخت با آدما قاطی می شد و باهاشون صمیمی می شد؛ جدی، مغرور ، تو دار و سرسخت و مقتصد هم بود و هست و خوب خیلی خوب. من اشکم دم مشکم بود و اون ... وقتی کنکور قبول نشدم وسط آتیش بازی که راه انداخته بودم اون بود که سریع اومد پیشمو سرمو توی سینه اش گذاشت. وقتی هم قبول شدم اون بود که بهم خبر داد!

وقتی امروز از دستم رنجید مثل پسر هرزه ها توی پارک کنار دانشگاه دنبالش افتاده بودم تا شاید از دلش در بیارم و بتونم عذر بخوام. دوست نداشتم منت کشی کنم اما نشد... وقتی خونه رسیدم به مامانم غر زدم که از دستم عصبانیه ؛ نمی دونم چرا... مامانم گفت بهش زنگ بزن. زنگ زدم سر نماز بود. حسودیم شد. خوشم نمیاد حرف های الکی بزنم و برای یه دوستی که دیگه نمی خواد بنویسه پپسی وا کنم و بگم وای چرا و حیف و... اما نمیشه نگم. یه دوست مجازی نبود! کاملا غیر مجازی بود. تصویرش توی ذهنم بود و هست. نمی دونم چرا یهو بی خبر داره میره. به قول از قطره تا دریا سر مقاله های خوبی می نوشت. چیزهایی که باید فکر می کردی تا دوزاریت بیافته . حالا نمی خوام ناله کنم. اما ناراحتم چرا باید روز تولدش بره. اصلا چرا می خواد بره. چرا وقتی خواست بره انقدر یواش رفت که صدای رفتنشو نشنیدم. حالا بغض کردم و دارم اینا رو می نویسم.

                  الهـــــــــــــــــــــــــام تولدت مبارک!

 

 

+ تاريخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:0 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

    

صبح ، توی لابی منتظر اتوبوس بودیم تا به سنگاپور بریم. وقتی سوار شدیم ؛قبل از حرکت لیدر محترم یک سری مقرارت شاخ درار سنگاپور رو برامون توضیح داد که یه موقع جریمه نشیم!  1_ وقتی چراغ عابر قرمز اگر رد بشید جریمه می شید. 2- توی خیابون های اصلی آدمس نجوید 3-توی خیابون غیر از محل هایی که مخصوص کشیدن سیگار، سیگار نکشید. 4- با خوردنی توی خیابون های اصلی نرید و آشغال زمین نریزید.  در شرف پشیمونی بودم و می خواستم با اون عده ای که قرار نبود با ما بیان همرا بشم که لیدر محترم فرمودن : همه اینها شاید سخت باشه اما به زیبایش می ارزه. لیدر محترم افزودن که اونجا یه خانمی چینی به نام شری خانوم هستن که لیدرتونه و اونجا منتظرتونه! پنج ساعتی توی راه تا مالزی و شهر های اطرافش تموم بشه و وارد خاک شهید پرور سنگاپور بشیم. ساعت سه بود که رسیدیم . و زیبایی شهر حیرت آور بود. خیلی زیاد.

     

پایتخت این کشور شهر همون سنگاپور بود. که تا قبل از سال 1۹۶۵ جزیی از مالزی بود و به خاطر اختلاف مذهبی و.. جدا شدن. و ابتدا اقتصاد کشورشون دست انگلیسی ها بعد ژاپنی ها و آخر سر آمریکایی بود و این درست بر خلاف مالزی بود که بعد از سال ۱۸۱۹ که از مستعمره بودن خارج شدن روی پای خودشون ایستادن و پیشرفت کردن. شاید از نظر زیبایی سنگاپور شگفت انگیز تر باشه اما شعار استقلال حکمش جداست. وارد کشوری شدیم که 51 درصد مردمش بودایی بودن ؛  15 در صد مسیحی و 14 درصد مسلمون  بودن. و دین رسمی شون بودا بود. بر خلاف مالزی نیاز به ویزا داشت. و بندر ،جز بندرهای شلوغ دنیا بود.

نماد این کشور : حیوانی به اسم سینگا بود که بالاتنه شیر داشت و پایین تنه اش ماهی بود .

هر چقدر مالزی ارزون بود موقع خرید توی سنگاپور کهیر می زدیم. یه شب دو کپ بستنی کوفت کردم که به پول خودمون 12 هزارتومن شد. تنها خریدی که توی سنگاپور انجام دادیم: نماد سینگا بود و یه ماساژور برای بابام.راه می رفتی باید پول میدادی. لامصب ها کیسه هاشون پر نمیشد! البته دروغ نگفته باشم مقداری هم لوازم افزودنی برای صورتم خریدم!!

 

مهمترین نکته مثبتش این بود که زبان دومشون انگلیسی بود و مثل مالزی توی خیابون ها بعد از مالایی ، چینی ننوشته بودن ؛ اما بر خلاف مردم مالزی خیلی خون گرم نبودن.موقع غذا خورد کهیر بیشتری میزدیم وقتی اردک ها خفه شده سوخاری رو توی ویترین رستوران می دیدم. یا وقتی اختاپوس و صدف و گوشت خوک رو توی فروشگاهشون می فروختون! یا سوسک و تخم مرغ و سرو می کردن و چشم بادومی مهربون صرفش می کردن!

گل این دو کشور ارکیده است . یه باغ گل درست کردن در حد و اندازه لالیگا! بی نظیر بود فکر کنم فقط یه ۴۰ -۵۰ تایی اونجا عکس گرفتم!

 

جزیره sentosa : 

             

 

روی صندلی ها نشستیم و منتظر دیدن نمایش دلفین ها شدیم. خدایی نمایش دلفین هاس کیش تومنی دو زار بهتر بود.

 

 بعد به آکواریوم رفتیم. و گونه های مختلف ماهی رو دیدیم و از اونجایی که من با حیون ها خیلی حال نمی کنم عکس نگرفتم. آخر شب به رقص فواره ها رفتیم که واقعا بی نظیر بود و اونقدر محو زیبایی این نمایش شده بودم که دوربین موربین به کلی فراموش کردم.

از توی این کلبه ها موقع رقص فواره نورهای رنگی می زد بیرون!

و آس اتفاقات  اونجایی بود که یکی از بچه های تور از لیدر پرسید: شما از احمدی نژاد خوشت میاد و اون خانومه محترم لب و دهنشو کج کرد و گفت: نه خوشم نمیاد و بنده هم فرصت و غنیمت شمردم و مچ بند سبزمو دور دست شری خانوم بستم و همه برام کف زدن و شری بهم گفت: هفته دیگه یه تور دارم و بهشون می گم من طرفدار موسوی هستم! (عکس پایینم سبزه!)

آخر شب گرسنه و تشنه هتل برگشتیم. خیلی از بچه ها برای شام بیرون رفتن. ما هم با یک آقایی تبریزی آشنا شده بودیم که بازنشسته مخابرات بود و می گفت کل ایران و گشتم. حالا دارم دنیارو می گردم. لهستان ، روسیه و ترکیه رفتم قبل از عید هم می خوام برم چین. منم به بابام گفتم این آقا از شما بزرگتره ،اما تا اسم سفر میاد بهونه میاری و می گی من سفرهامو رفتم ،جاهایی رو هم که باید می دیدم دیدم ! داشتم اینو می گفتم همه رفتن برای شام اما ما به دعوت این آقای محترم به اتاقش رفتیم و اون طور که معلوم بود ایشون عضو گروه کوهنوردی تبریز بود و مرد شرایط سخت! یه عالمه تن ماهی رو توی  کتری برقی گذاشت با نوشیدنی های کاملا مجاز جلوی ما گذاشت .

روز بعد لیدرمونو پیچوندیم که 50 دلار نفری پول پیاده نشیم و تنها به باغ وحشی رفتیم که 5/8 کیلومتر مساحتش بود و سبز بود سبز. با اینکه از حیون ها بدم میاد اما واقعا بعضی هاشون خوشگل بودن. تا دلتون بخواد قورباغه ریخته بود. نمی دونم انگیزه خدا از خلق این همه قورباغه چی بود. بعضی هاشون که فقط با ذربین دیده می شدن.

این گونه محترم قوباغه لطف می کنن بچه شونو رو پشتشون سوار می کنن!     

اینجا قرار بود با قایق روی این دریاچه اسب آبی ببینم که به خاطر بارون نشد!       

      

شب هاهم به فروشگاه ها و خیابون های معروف سرمیزدیم. مثل china town و یا فروشگاه های که free duty  بودن؛ می رفتیم که  توهم ارزونیشونو زده بودیم اما زهی خیال باطل!!

این ساخت و سازهایی که می بینم یک نوع خود کشی برای حاضر شدن در المپیکه!

روز جمعه صبح به کوالالامپور برگشتیم و شب آخر و به خیابون گردی گذروندیم و شنبه صبح هم با وصیت نامه هامون سوار هواپیما شدیم و تهران برگشتیم. و روز بعد توی خیابون وقتی می خواستم از چهار را رد بشم هنوز توهم حقوق عابر و داشتم و فکر می کردم ماشین ها با حوصله منتظر می مونن من رد بشم. یا یه ماشینی برای ماشین جلوی اونقدر بوق نمی زد تا بوقش خروسک بگیره یا توی مترو ملت به صف سوار میشن یا اگر جا نبود به جای داد و هوار منتظر قطار بعدی می موندن!و...

یه چیز ضربتی: از یکی از کارمندای هتلمون آدرس یه رستوران خوب و گرفتیم بعد یارو گفت: very gooz خیلی روی این جمله تاکید کرد. بعد دید  ما داریم می خندیم گفت: چندتا ایرانی بهم گفتن ما به جای good از این واژه نامنوس استفاده می کنیم و ما همچنان می خندیدیم!!

پی نوشت:

۱- حال روزم رو به زواله. آب بینیم آویزونه،پتو پیچ کردم خودمو. موندم با این وضع چطوری فردا برم دانشگاه. جدی جدی با به فکر دکتر رفتن باشم!

۲- چون همه عکسا جا نشدن اگر دیدم خیلی مشتاق هستین و اینا حاضرم پتروس بازی دربیارم عکسامو توی پست هام بچپونم. تو رو خدا اصرار کنین!!

+ تاريخ جمعه 1 آبان1388ساعت 6:56 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

قبل نوشت:

- از دوستان عکاسم و غیر عکاسم عذر می خوام اگر عکس ها باب میلشون نیست. همه توانمو برای عکاسی گذاشتم!

****

روز جمعه بعد از ظهر ، درست بعد از بازی استقلال – پرسپولیس راه افتادیم. مثل  بازی های قبل می گفتن بازم گل های تیم ها رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن . ( بازی مساوی شد.)

چمدون به دست به فرودگاه رفتیم و دل رودمون بهم می پیچید که نکنه چون پرواز ایرانیه توی این هشت ساعت پرواز طوری نیست بشیم که  این روزها این مدل نیست شدن مد شده!!! هشت ساعت پرواز دهنمونو سرویس کرد یا عبارت مودبانه اش اینکه مثل کتاب شدیم. ساعت هفت بعد ازظهر حرکت کردیم و به وقت مالزی هفت صبح رسیدیم.

 

 

لیدر اومد و خلاصه یه ساعتی طول کشید تا جمع شدیم و اونقدر همه خواب بودیم که دوست داشتیم بریم هتل و تخت بخوابیم اما  چون check in  ساعت دو انجام میشد ؛ آروزی خواب و چال کردیم. فرودگاه چهل پنج دقیقه  با کوالالامپور فاصله داشت ؛ سبزی و بکر بودن جنگل ها اونقدر بود که از ذوق بی هوش شدم.

 

روز اول از توضیحات لیدر چیز زیادی  یادم نمونده ؛چون به شکوه خواب فکر می کردم. به جز توضیحی که درمورد برج های دوقلو داد. این برج دومین برج بلند دوقلوی دنیاست که با فضای اطراف و همه مخلفات ظرف چهار سال ساخته شد. اون طور که گفتن با بیست چهار ساعت کار بدون وقفه این کار و انجام دادن. و البته به نمایشگاه شکلات سازی رفتیم که یا عالمه شکل با شکلات درست کرده بودن!

  

بزرگ ترین مسجد کوالالا مپور -ساخته دست معمارهای ایرانی

بالاخره به هتل رفتیم و چند ساعتی خوابیدم و به قول آقای مینا سیان عزیز fresh شدیم و به خیابون بوکیت بینتنگ که محل قدم زدن بود رفتم؛ می گفتن اون خیابون ماساژهاش به خصوص ماساژ پاش زیادی معروفه! اصولا امتحان کردن بعضی چیزها بی ضرره! و به پاساژی که به نام بی بی پلازا بود رفتیم که بیشتر برای بومی های خودشون مناسب بود. یه فستیوال توی اون خیابون بود که به مناسبت تغییر فصل برگزار شده بود و این چشم بادومی های محترم می خوندن و می رقصیدن ما هم نگاه می کردیم. برای شام هم با این چوب ها نودل خوردم که خوشمزه بود. شادی انگار مسری بود و لذت بخش. منو ریل سواری هم کردم. و گاهی مسیر ها رو با منو ریل می رفتم!

روز دوم به معبد چینی ها رفتیم که روز بزرگ سال هاشون بود. تمام پیر مرد و پیر زن ها اونجا اومده بودن و نهار می خوردن و نمایش اجرا کردن.

بعد به  پایتخت  اداری مالزی رفتیم (پوتراجایا). که کاخ ولیعهد و نخست وزیر هم اونجا بود. سوار کشتی شدیم و روی دریاچه مصنوعی حرکت کردیم . نکته جالب این بود که لیدر محترم هیچ کدوم از حرف هایی که راهنما برای ما می گفت ترجمه نمی کرد؛ چیزهایی که عشقش می کشید و می گفت . مونده بودم اون یارو واسه چی فک میزنه! یه عالمه پل اونجا بود که از روی پل های معروف جهان ساخته بودن ؛که پل خواجوی اصفهان هم جز اونها بود.  و بادگیر هایی مثل بادگیرهای یزد ساخته بودن. و پلی بود از روی پل خوشبختی فرانسه ساخته بودن که می گفتن  عروس ها دسته گل هاشونو برای خوشبختی توی آب میندازن! ( تیر چراغ های شهر رو از سر مار کبرا ساختن!)

    

وقتی تصمیم گرفتن این شهر و بسازن نخست وزیر قبلی از همه طرح های معماری دانشجو های معماری استقبال کرد و خیلی از قسمت های شهر بر اساس طرح های معمار های ایرانی بود.

روز سوم به معبد هندی ها رفتیم؛ چای هندی خوریم. و دویست و هفتاد و چهار پله بالا رفتیم تا به معبد رسیدیم؛ دوباره یه سری پله بالا رفتیم تا به یه حفره رسیدم که زیبایش سحرم کرد.

      

 بعد به   genting  رفتم . تقریبا به اندازه نصف تهران تا شمال و رفتیم ، سبز بود و سبز . نصف راه هم با تله کابین رفتیم.

داستان از این قرار بود که قبل از اینکه این شهر بازی و کازینو راه بیافته توی این کوه ها یه پیرمرد چینی زندگی می کرده و هر روز به شهر چوب می برده و وقتی تصمیم می گیرن مالزی رو مالزی کنن ؛ به دولت پیشنهاد میده روی این کوه ها هتل و شهربازی و... بسازن . ملت اول دستش میندازن اما دولت چون می دونست تاریخی برای مالزی وجود نداره با هر طرحی که بتونه باعث جذب توریست بشه استقبال می کرد ؛ پس از این طرح هم استقبال کردن و چندتا کوه به این یارو فروختن و این آقا یه شهر بازی، هتل، کازینو ساخت؛ که این کازینو بعد از کازینو لاس وگاس بزرگ ترین و بهترین کازینو دنیا است . و بعد از مرگ این چینی الان اونجا توسط دخترش اداره میشه و نصف درآمدش برای بچه ها بی سرپرست خرج میشه. خلاصه کلوم این کازینو و شهر بازی که توی مه و روی کوه بود خیلی جای توپی بود. و تنها جایی بود که نه تنها از گرما بخار نشدیم بلکه مجبور شدیم ژاکت بخریم.

پی نوشت:

۱-   کشور ارزونی بود؛ به جز لباس هاش که اندازه ایران خودمون بود. هزینه تحصیلش زیادی ارزون بود ؛ اونقدر که داشتم مخ زنی می کردم که بمونم ؛ اما جناب جاسبی فهمیدن و خواستن جیب مبارک پر و پیمون تر بشه بنابراین نشد که بریم!

۲ـ پی نوشت بالا به معنای قبولی در تکمیل ظرفیت فوق لیسانس  هست. یعنی دوباره دانشجو شدم. و این یک هفته بعد از سفر دنبال کارهای ثبت نامم بود. از شنبه هم رفتم سر کلاس. چه خوبه درس خوندن.

۳ـ این سرعت اینترنت هم مصیبتی شده. جدی جدی باید برم دنبال  ADSl!  شاید آذر ماه برم دنبالش.

۴ـ این عکس هایی که اینجاست، یک چهارم عکس هایی که گرفتم نیست . برای اولین بار بود به جای اینکه از خودم عکس بگیرم برای این بلاگ محترم از در و دشت گرفتم. چه کنم که وبلاگم و دوستانم نمک گیرم کردن!

۵- از الهام دوست عزیزم مترو سواری یاد گرفتم. تازه کارت اعتباری هم برای مترو سواری خریدم! یادگرفتم کجا بایستم که جا گیرم بیاد. بماند که فک می کردم همه متمدن میان سوار میشن اما له شدن زیر دست پا بهم یاد داد که خیلی اتو کشیده نباشم. و چیز دیگه ای که کشف کردم این بود که توی مترو ملت خیلی دست تو دماغشون می کنن. ( وقتی هی محروم از رانندگی بشی اینم عواقبشه!)

+ تاريخ دوشنبه 27 مهر1388ساعت 2:26 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

روزهای جمعه و تعطیل ؛صبح که میشه بساطمونو جمع می کنیم و  می ریم باغچه مون. این باغچه نه تنها آخر هر هفته باعث میشه از صبح تا آخر شب خانواده خودمون که این روزها کمتر همو می بینیم کنار هم باشیم؛ بلکه از آقابزرگ تهرانی گرفته (پدر مادرم) تا عمه و دختر عمه ها و پسر عمه ها هم حتی گاهی دختر عمه و خاله مامان و بابام هم سری به اینجا میزنن. شاید کنار اومدن با اخلاق خاص دایی بزرگم سخت باشه ؛اما وقتی همه با هم باشیم گیرهای دایی بزرگه تلخ نمیشه.

هر هفته یه خانواده ناهار میده و شام هم نون و پنیر و خیار می خوریم گاهی هم هندوانه و خربزه خنک . تا اون موقع که جومونگ پخش میشد تا ساعت دوازده شب می موندیم و بعد همه جا رو جمع می کردیم و برمی گشتیم. عصر هام بلال و سیب زمینی کباب می کنیم و می خوریم. تنها کسی که باعث میشه همه لیوان لیوان چایی بخورن ، چایی های منقلی رضا پسر عمومه که با حوصله پای زغال می ایسته و کتری بزرگ زردمون و باد میزنه و توی لیوان های شیشه ای چایی میده. دایی کوچیکه هم مثل یه سرباز خوب عصر که هوا نه گرمه نه سرد و یه باد خنکی هم بین درخت ها می پیچه؛ میره بستنی می خره. نعیم هم برای سفره مون سبزی می چینه. و تازگی ها که بوته های بادمجان سبز شدن دور از چشم نعیم ، بادمجون ها رو می کنیم و خام خام با پوست می خوریم. موقع ناهار دایی بابا و مامان ، جوجه هایی رو که توی یه عالمه خامه و کره و لیمو ترش خوابونده،سیخ میزنه و با یه عشقی کباب می کنه که حد نداره. همیشه فکر می کردم چرا هر کسی وارد خانواده دایی علی میشه تپل میشه؟  بعد از جوجه هایی که مثل نماز واجبن و باید حتما روی سفره ناهار حاضر باشن فهمیدم چرا چاقی توی خانواده شون مسریه!!

 به پیشنهاد عمه و مامان یه جایی رو درست کردن به نام جاده سلامتی که خیلی باریکه . پشت درخت ها ست و دور تا دور باغچه رو شامل میشه. خیلی جالبه  خاله و عمه و مامان و... یه عالمه بلال و بستنی ومیوه  می خورن ؛بعد با خنده می گن بریم کالری ها رو بسوزونیم! یه ساعت دور تا دور این جاده رو راه میرن گاهی می دون. لابد غیبت هم می کنن . آخه هر طور فکر می کنم می بینم چطور حوصله اشون سر نمیره و یه ساعت این راهو میرن و بر می گردن. لابد غیبت می کنن یا حرف های مختص دوره های دوستای مامانو میزنن. البته بحث ها سیاسی و جامعه شناختی هم می کنن! منم همیشه کاغذ و خودکار کتاب توی کیفم هست!!! اما هیچ کدومش به کار نمیاد. تا حالا نه یه خط داستان نوشتم نه یه خط کتاب خوندم. مامانم میگه تو فقط بلدی کیفتو سنگین کنی .لابد تو دلش میگه خودت ذره ذره خون خودتو می خوری!!!

 باغچه ما درست وقتی افتتاح شد که کاندیداتور های محترم وارد عرصه شدن . توی این جمع خانوادگی همه نوع سلیقه ای بود و هست. و با بحث ها که گاهی کار به داد و بیداد می کشیه. گاهی وقتی چایی روی منقل باشه دعوا میشه. گاهی وقتی دایی زیر درخت قالی پهن می کنه و دور از چشم بابام قلیون چاق می کنه ؛ گاهی هم موقع کباب شدن بلال و سیب زمینی اینا هم جیگر همو کباب می کنن.  بحث ها وقتی داغ می شه که پسر عموم هم وارد بحث میشه. قضیه داغ تر میشه اگر پسر عمه ام که یه فدایی برای احمدی نژاد بود و هست ؛حضور پیدا می کنه.اون موقع همه ما انگار یه سوژه خوب گیر اورده باشیم شروع می کنیم. مخصوصا پسر عموی محترم که یه اغتشاش گر به تمام معنا است ؛درسته پسر عمه ام و درسته قورت میده. یادمه یه بار داشتم با حرص از دست پسر عمه ام یه بلال و داغ داغ می خوردم انگار که جیگر اونو گاز می زنم و با دهن پر و با حرص گفتم: فکر کنم مغز تو رو با وایتکس شستن. و بعد یه گاز گنده تر زدم که محمد گفت مگه داری جیگر امیر و می کنی که با حرص گاز می زنی؟ بعد ذغال ها و زیر و رو کرد و گفت: مثل من اگر رای نمی دادید الان سر هیچی به جون هم نمی افتادید. وقتی این جمله رو شنیدم دلم می خواستم مخ محمد داغ کنم!

باغچه ما ،باعث شده هر هفته همه ما یه قرار از پیش تعین شده داشته باشیم. و اگر هر خانواده ایی بدون عذر موجه نیاد؛ انگار  بی احترامی کرده باشه .درست مثل اینکه از عمد سر قرار حاضر نشده باشن. همه دور هم جمع می شیم . می خندیم حتی گریه هم می کنیم. زیر بارون خیس شدیم. از گرما می پزیم ؛ غرغر ها نعیم باغبونمو به شوخی می گیریم. حتی ماه رمضون هم مانع از دیدارها نشد. سفره های افطارمونو می اوردیم. باغچه ما حتی پدر شدن پسر عمه مو دیده. حتی این باغچه شاهد طلاق دختر عمه ام با دوست دوران بچگیم بوده. وقتی همه باهاشون حرف میزدن تا کوتاه بیان. این باغچه شاهد دیدار پس از سال های دایی کوچیکه با عمه ام (یعنی دختر خاله اش) بود. اما هنوز این باغچه باعث نشده عمو کوچیکه با خانواده اش بیان و برای یه بار این جمع رو ببینن و راضی بشن از لاکشون بیان بیرون.

 

 یادمه با اینکه خیلی پسر دایی بابام رو مخم بود ؛مجبور شدم باهاش بدمینتون بازی کنم و ببازم. مثل این خل ها کفش هامو دراوردم و از ته دلم بازی کردم تا پوزشو بزنم اما نشد که نشد. یادمه از بچگی رو مخم بود.  اون وقتی که رفتیم مشهد و اون کرم ضد آفتاب میزد؛ می خواستم تک تک موهای خودمو و خودشو بکنم. لجم می گیره وقتی همه جمع میشن و بهش می گن یه دهن بخون. خدایی صداش خوبه اما نمی دونم چرا یک کم اوا است. آخ چه حالی کردم که پسر عموم انتقام شکست منو گرفت. الان یه سال میشه که دعوایی درمورد مذهب حافظ و سعدی باهم داریم. هر وقت کم میارم بهش می گم نمی خوای این موبایل پز روشنفکریتو عوض کنی. دقیقا نقطه ضعفش همینه وقتی اینو می گم خوشگل داغ می کنه.

گاهی دور از چشم دایی بزرگه می شینم و با پسر عموم ورق بازی می کنم و شرط می بندیم که کی لیوان های چایی رو بشوره. محمد هم میشنه رو به روی منو ورق های رضا رو لو میده. هر چند اون هم جرزن خوبیه. اگر داماد و پسر دایی علی باشن؛ قلیون میذارن کنارشون و نی شو دست به دست میدن و  ورق ها رو توی صورت هم پرت می کنیم. از بس دود از گوش و دماغ و دهنشون میدن بیرون؛ گاهی احساس می کنم توی این بارهای مزخرف نشستم.

علی و هانیه ، سعید و سارا هم به دور از همه جنگ ها و حرف های ما برای خودشون بازی می کنن انگار نه انگار که ما هستیم. خیلی برام جالبه که توی باغچه هم بساط پلی استیشن شون به راهه!

وقتی اذان مغربو می گن یه قالی زیر درخت پهن می کنیم ِ صدای نماز خوندن بابام یه مدلی که وجدان خوابیده آدمو بیدار می کنه و باعث میشه آدم بیاد روی قالی و نماز بخونه! 

پی نوشت:

ــ دلم یه چیز خوشمزه می خواد اما هر چقدر این یخچال و کابینت ها رو بالا و پایین می کنم هیچی که دلم بخواد نداره. الانم مثل این خل ها کرن فلکس بدون شیر می خورم!

ــ جمعه شب دارم میرم سفر تا یه هفته نیستم. اگر موقع رفت و برگشت هواپیما سقوط نکرد قول میدم یه چیزهایی از این سفر بنویسم.

ــ نمی دونم این بازیگرا چطوری می تونن این همه کرم و روغنو تو صورتشون تحمل کنن. واقعا احساس نمی کنن صورتشون داره کش میاد یا می افته و سنگین میشه؟

+ تاريخ سه شنبه 7 مهر1388ساعت 3:52 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

امروز تولدمه!!!!

می دونی از اول مهر ماه امسال گند بود تا امروز که روز آخرشه! از اول مهر ماه رفتم کتاب خونه تا اردیبهشت. هنوز حسرت سفر کیشی که می تونستم با من و من برم و می خورم. وقتی  من بزرگ زنگ زد و گفت بهاره بی خیال بیا بریم این تور و حال میده . من مثل این احمقا گفتم: ده پونزده روز دیگه کنکوره...

بعد از اردیبهشت افتادیم تو کار انتخابات که به حول و قوه شورای نگهبان و آقای خط قرمز!!! باختیم و تمام شب هایی که تا صبح توی خیابون بودیم و جز زنجیره سبز بودیم؛ به تاریخ پیوست. تمام حنجره که توی باغچه مون پاره می کردیم با بچه های فامیل هم به تاریخ پیوست!

گذشت تا نتیجه کنکور دادن که یه ده روزی مثل این خل مشنگا توی خونه نشستم و هر کی می گفت : کنکور منم مثل دیونه ها گریه می کردم!

و اما امروز!!!! مامان و بابا که رفتن پیش رضا.اون دو برادر  محترم دیگه  هر کدوم یه وری هستن. دیگه محمد (دادش کوکچم)  طاقچه بالا میذاره و زنگ میزنم می گم کجایی؟ میگه سر تمرینمه. از دیشب به این صفحه موبایل زل زدم بلکه یکی زنگ بزنه اما خبری نیست.مثل این حسودا شدم! یاد مامان می افتم که تولد عروس های محترمو بهم یاداوری می کنه؛ بعد هنوز بهم زنگ نزده. البته صبح ، شعله دوستم از اون سر دنیا برام اس ام اس تبریک فرستاد. 

حالا هم تنها نشستم اینجا و دارم این خزعبلاتو می نویسم. احتمالا برم بیرون واسه خودم تولد بگیرم. میرم واسه خودم یه کتاب می خرم و به خودم هدیه می دم و روش می نویسم : برای بهاره عزیز! از طرف بهاره نازنین. بعدم برام خودم یه کیک می خرم با یه فنجون قهوه می خورم! احتمالا بعد از ظهر با دوست محترمی که بهش گفتم: چرا بهم زنگ نمی زنی تبریک بگی؛ در جواب گفت: تا صبح (یعنی امروز) صبر می کردی بهت زنگ میزدم و تبریک می گفتم! برم سینما و کادو بگیرم. اگه بدونین چقدر کاد و گرفتنو دوست دارم؛ همیشه به این بچه کوچولوها حسودیم میشه که همیشه یه عالمه کادو گیرشون میاد. خدا رو شکر ساعت هشت و نیم شب بیست و سه سالگیم تموم میشه و میره پی کارش. (البته از اینکه سنم بالا میره ناراحتم. مخصوصا ۵ تا موی سفید دارم.)

اما خدایی باید بازم خدا رو شکر کنم. وقتی یکی از دوستای نزدیکمو می بینم که هم سن منه با یه بچه یه ساله سرطان گرفته: می گم خدا یا شکر که تنم سالمه. یاد کسایی می افتم که پدر و مادر ندارن ؛ می گم خدایا بی خیال این غرغر هام شو. شکرت که مامان و بابام کنارم هستن؛ بعلاوه دوستان و کسانی که خیلی دوستشون دارم کنارمن.

پی نوشت:

ـــ این بلاگفا فکر کرده اگر باز نشه ما از جمعه سبز نمی نویسم.

ـــ وقتی گاز اشک آور بزنن می گیم سبز! وقتی باتوم میزنن باز می گیم سبز. وقتی عکس کروبی و موسوی و که دو طرف عکس امام خمینی و زیرش نوشته یاران امام! بالا می گیریم و می بریم سمت طرفداران حکومت و هر کدوم  یه چیزی می گن: خائن، منافق، کثافت، وطن فروش...  دستمونو به نشانه پیروزی بالا می بریم و سه تا مچ بند سبزمونو نشون میدیم و می گیم سبز!!

ـــ اون آقایی که بالای تیر چراغ برقه رفته می خوا پرچم سبزی که دارن بهش میدن و کنار پرچم ایران نصب کنه!

ــامروز خیلی بچه شدم؛ شما به روتون نیارید!

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12:8 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد.

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک ، یکی را سنجیده گزین کند.

عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگوید برای چه دوستت دارد.

ــــ از  شب های روشن ــــ

+ تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 2:27 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

با دختر عموی ده ساله ام اسم بازی می کنم؛ تا چند روزی که خونه مونه حوصله اش سر نره. بهم میگه بهار میشه اسم خارجی هم بنویسم. منم ذوق مرگ میشم میگم سارا جون بنویس. سریع استاپ میده. شروع می کنه به خوندن... سونگ ایل گوک می گم : ها؟ میگه سونگ ..ایل ..گوک. ـــ اینو از کجات دراوردی؟ می خنده. ـــ اسم جومونگه. چشمام گشاد میشه ـــ خر خودتی؛ خطش بزن. پاشو می کوبه زمین :به خدا راست می گم.  دستمو میزنم به کمرم: خوب منم می نویسم: هونگ مونگ گونگ خوبه؟ حرص میخوره دستشو می کوبه روی برگه اش ـــ بهار به جون خودم راست می گم. برگه رو پرت می کنم روی زمین می گم تو جر میزنی من باهات بازی نمی کنم. صداشو می فرسته ته گلوش مثل وقتی که محمد می خواد تمیرین فن بیان کنه و از ته قلبش در حالی که دستاشو مشت می کنه میگه: بهار امشب جومونگ داره. اسماشو که گفت اگر این نبود من یه ماچت می کنم. می خندم و می گم: نه بابا، نمیری یه وقت. موهاشو جمع می کنه می گه خوب...خوب ... روی پام نقاشی می کنم می گم: با پولات برام یه ساندویچ بخر. میگه اما اگه تو باختی چی؟ منم که به خیالم بچه دچار توهم شده و چرتی میگه ،میگم می برمت شهر کتاب برات کتاب می خرم. روی تخت پهن میشه و میگه : به شرط اینکه هرشب خودت برام بخونی تا خوابم ببره. میزنیم قدش و شرط بسته میشه.

شب شد. به سارا می گم الان جومونگ که شروع شد شرطو باختی یه عالمه بهت می خندم. پاهاشو رو کاناپه دراز می کنه و میگه: ههه وایسا ببین. زبونم دراز می کنم و می گم فکر کردی من گوشام درازه. میگه بهار شروع شد. عکس عالی جناب که انگار این روزها با سوسانو عروسی کرده و خدا رو شکر به مراد دلش رسیده و روح یوها و باباش کی بود...آهان سردار هموسو رو شاد کرد اون کشور چوووس س آهان چوسان قدیمو پس گرفت و حالا مثل حاکمان خوب روی تخت تکیه داده، غافل از دل من که انگار توش آش هم میزدن. میگه بهار خانوم  گوش کن...همراه با صدای آقاهه میگه سونگ ایل گوک. فکر کردم فقط اسم همین یکی رو بلده نگو اسم همه رو بلده حتی اون تسوی بیشعور و اون ننه خیر ندیدش! میگه دیدی باختی. البته با کمی تامل و فکر یادم اومد این سارای ما توی عید با دختر عمه ام و خواهر زاده اش جومونگ بازی می کردن. و همیشه سارا جومونگ و عسل سوسانو و ستایش بدبخت هم یکی از ندیمه ها بود. پس یاد گرفتن این اسم ها هم سخت نیست. همون طور که بعد از فیلم یه پنجاه تا اسم کره ای ردیف کرد و گفت اینا تو فیلم امپراتور دریا و یا چه می دونم اون خانومه که کارش گرفت چی بود...آهان یانگوم خانوم یاد گرفته. یه چندتا اسم فیلم گفت که مخ ما جا نداشت. 

چند روز بعد سارا از خونه شون زنگ زد و گفت : بهار جومونگ تو تلوزیونه. درحالی که فیلمو استاپ می کنم تا رد نشه گفتم: مگه تا حالا تو دستشویی بوده.  ـ به مامانم می گم چقدر بی ادبی.  ـــ برو جومونگتو ببین بذار ما هم این فیلمو ببینیم. میگه: اوردنش ایران. دارن باهاش مصاحبه می کنن. چند وقتی بود که ۲۰:۳۰ مثل مشروبات الکلی  بود، به خاطر همین ما هم حرومش کرده بودیم تا به گناه نیافتیم و از دیدن این همه وقاحت و ابتذال از حال عادی خارج نشیم و لایعقل نشیم. میرم توی پذیرایی می بینم همه میخ شدن و دارن عالی جنابو زیارت می کنن ؛استغفرالله انگار دم مسیحا کار ساز شده یکی از تو خاک پا شده که اینا حیرت زده و با عشق دارن نگاهش می کنن. ما هم میشینم تا ببینیم آقای سونگ مونگ چی می فرمایند تا ما هم با پندار نیکشون راه راستو کشف کنیم. یک آقایی میگه: اون حقیر بی مقدار رو می بینی . امپراتور جان هم با چنان عشق و تواضعی سرشونو فرود میارن که اشک توی چشمام جمع شد. آقاهه ادامه میده: این جان نثار بی مقدار برای بچه اش شمشیر شما رو خریداری کردن. توی دلم می گم الله اکبر؛می بینی با چه شکوهی به این بچه نگاه میکنه. به محمد میگم : اون هاله ی نور دور جومونگو می بینی.  محمد میگه: پس تو هم دیدیش؟

از جناب امپراتور می پرسن: به کدامین انگیزه قدم بر این خاک ناچیز گذاردید؟ و منت بر جان ملت و رئیس دولت و...گذاردید. جومونگ یا همون سونگ مونگ عزیز با همون تواضعی که همه ازشون دیدیم میگن: قبلا چند کتابی درباره ایران خواندم. تو دلم میگم :یا امپراتور، چه منتی بالاتر از این که شما از ایران کهن با اون پیشینه کوچلو۲۵۰۰ سالی کتاب خوندید. امپراتور با اون همه وجاهت می فرمایند:ــ حالا اومدم با جناب داریوش کبیر و فرمانده کل این مرز و بوم ملاقاتی کنم تا بدون جنگ  با خودم متحدشون کنم. توی دلم می گم : بر این همه بزرگیت شکر. لطفا وقتی سری  به فرمانده کل یا  امپراتور فعلی زدید ، خلاصه خبر و سراغی از دستبندهای سبزی که برحسب اتفاق به دست مشتی اراذل افتاد و خونی شد بگیرد. لطفا منو بکشید اگر جسارت می کنم . نه اینکه خدایی نکرده من هم جزیی از این انقلاب مخملی سبز باشم. کور بشم اگر دروغ بگم. به قول برادر کرمی آدم روزه دار که عین سگ دروغ نمیگه. 

جومونگ جان، خنده ملیحی می کند؛ منم دست به چونه میزنم و خیره ،بدون اینکه پلک بزنم مثل آن دیگران زل میزنم. چیزی حدود ۴۰ دقیقه!! . انگار با اون خنده اش دنیا رو به من دادن.دستامو بالا می برمو می گم: الهی همیشه لبش به خنده وا شه تا جان نثارانت غمگین نشن! الهی احمد جان منظورم احمد شاملوی خودمونه خاک پای شما بشود. آخر دوم مرداد برای این اغتشاش گر ناچیز بی مقدار کافر که گاهی شعر که نه کلمه هایی بی ربط از روی نادانی ، مثل قطار به خیال شعر ردیف می کرد  مراسمی  گرفته نشد تا ما توهم دموکراسی نزنیم و درسی باشد برای دیگران.اما این کمین ناچیز به صورت کاملا اتفاقی ویژه برنامه ای از تلوزیون منحرف بی بی سی در باره این شاعر سر پا تقصیر مشاهده کرد. لطفا منو بکشید.

 جومونگ جان، عزیز یوها و سوسانو و مدیر سایون و همسایه های محترم و خادمین به ملت و مردم  و بر و  بچه های ایران می فرمایند : می خواهم با پیشینه ایران آشنا شوم. آخ فدای این همه نجابت. شما که تاریخ می سازید؛ چکارتان به تاریخ پوسیده ما آید؟ فردوسی کدامین آدم ناچیز بود که شما قصد دیدار دارید؟ استغفرالله نه اینکه فکر کنید او هم اغتشاش گر بود نه بنده خدا اندکی می خواست زبان فارسی و از عربی جدا کند.خیالتون تخت الان کسی از او یاد نمی کند. م.ح.م.و.د آقا می بر این امر هستند تا چهار واحد ناقابل فردوسی رو هم در دانشگاه حذف کنند تا خیال  کسی مکدر نشه و بچه ها ادبیات فارسی به جای ۲۰ واحد عربی ، ۲۴ واحد عربی پاس کنن و با تیز هوشی تفکراتش در نطفه خفه شد. یک فیلم ساختن از شاهنامه محترم برای تخریب سازی اذهان عمومی که خوب هم از آب درومد اما به نظرم  برای تخریب هنوز جا بود ؛ همون طور که با باتوم و گلوله اغتشاش گرها رو تخریب کردن. آخ جسارت کردم لطفا منو بکشید.

آخ جومونگ جان چه لعبتی هستی تو. بی خیال زندان کهریزک و تجاوزات و کشتن ها و بردن ها و سوزندن ها تو رو عشق است که مدینه فاضله یا همون آرمان شهر کوفتی ما تویی. دوبار در هفته مثل این زیارتگاه هایی که هر روز کشف میشن  به مدت ۲۰۰ دقیقه تو رو زیارت می کنیم بلکه خدا نیز از سر تقصیرات ما بگذرد. گور بابای فروغ و شاملو. الهی شیشه عینک تو بر سر این اغتشاش گرها بخورد. شما در هتل استقلال آب پرتقال میل کنید. به فدایان انقلاب هم می گیم به اغتشاش گرها ....من نمی گم خود شما که می دونی این روزها چی بخوردشون میدن.

 جومونگ جان این فک خوشگل خوش تراششون هی باز می کنن و منو شیفته تر می کنن. دستمریزاد برخدا چی ساخته. اصلا ترانه موسوی کیه؟ روح الامینی و آقا سلطان کیه؟ همین جومونگو عشقه. خدا کند توی خواب هم از جومونگ جان غافل نشم وگرنه آتش دوزخ بر من مباح باد.

جومونگ نوشت ها:

جومونگ گمشو برو خونه ات! 

نــــــــــــــــــدای درد

نامه ای به جومونگ (ع)

جومونگ این قهرمان ملی

نسل سوخته

جومونگ دوستت داریم!

واردات جومونگ یا چگونه تجاوز ملی نشده باشیم!

مشت محکم بر دهان جومونگ و هدف والایش!

رزم رستم و جومونگ

بیست و سی و جومونگ

خوان نهم: شنیدن رستم نعره ی جومونگ را!

به امید روزی که جومونگ دو و سه و چهار و پنج و شش و... در تی وی محترم و مسولانه جمهوری اسلامی به صورت زنده پخش شود. آمین.

پی نوشت:

ـــ از بزرگی نقل شده: هر کس شب را بی یاد جومونگ بخوابد انگار آتش جهنم را برای خود خریده است و به زندان های نا کجا آباد منتقل می شود.

+ تاريخ چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 3:26 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

بعد از خوندن خود آزاری های میس کارتون من هم علاقه مند شدم از خود آزاری هام بنویسم.

 

ـــ کتاب لبه تیغ و جلو روم گذاشتم با تمام عشقی که برای تموم کردنش دارم اما هفتاد صفحه آخر و نمی خونم.

ـــ عکس ها احمدی نژاد رو در تمام نقاط کامپیوترم نگه داشتم. این یه جور شکنجه با اعمال شاقه است!

ـــ روزنامه همشهری و ایران می خونم و به اعتماد دهن کجی می کنم و برای اعتماد ملی دل نمی سوزانم.

ـــ هر روز به عینکم پوزخند میزنم بعد به صفحه مانیتور زل میزنم. به سردردهام محل نمیذارم تا جونشون در بیاد.

ـــ هر روز برگه های سفید رو جلو روم میذارم اما به جای داستان نوشتن فقط خط خطی می کنم.

ـــ ساسی مانکن گوش می کنم با صدای بلند.

ـــ شب موقع خواب به همه چیز این دنیا فکر می کنم به جز خواب.

ـــ حرف های خاله زنکی میزنم. مثل دوستان دوره های مامانم!! این یکی تهوع آوره.

ـــ به تمام کسانی که بهم بدی کردن فکر می کنم و گریه می کنم.

ـــ به دوستانم زنگ نمیزنم. با حرف هایم بقیه رو تلخ می کنم. تازگی ها به حسادت کردن هم علاقه مند شدم.

ـــ وقتی توی ماشین می شینم کمربند ایمنی نمی بندم .

_ به کارهای که کردم فکر می کنم و بدهایش را جدا می کنم بعد فحش های ناموسی به خودم می دهم.

ـــ به  موعود شک می کنم و تمام باورهای این چند سال را مسخره می کنم. این نفرت انگیز ترین خود آزاریم. اما چه کنم شک مثل ریشه درخت توی تمام وجودم دویده.

ـــ به داخل گور شدن و تجزیه شدن اعضای بدنم فکر می کنم. این یکی واقعا مازوخیستیه و لذت عجیبی داره!

پی نوشت:

ـــ با اجازه از دوستان مبتکر خود آزاری؛ از کسانی که به خود آزای های خود عشق می ورزند دعوت می کنم تا در این باره بنویسند.

_  این روزها بی حوصله و کم طاقت شدم. دنبال راه میان بر هستم.

 

 

+ تاريخ جمعه 30 مرداد1388ساعت 2:33 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

شیشه رو می کشم پایین ، باد داغ می خوره تو صورتم. اه...این هوا هم چه نکبتی شده. _ کولر مولر ندارین روشن کنین؟ از تو آینه بهم زل میزنه. عینکمو میدم بالا.  _ شیشه رو بکش بالا. باد خنک می خوره تو صورتم، حداقل خنک تر از این هوای لعنتیه. تمام تنم خیس شده. لابد ، وقتی برم تو کافه این یارو میگه چه دختر بو گندویی. انگار تمام دونه های خیس به تنم فریز شدن.

صبا گفت چیز گرون سفارش نده که این یارو فکر نکنه ، تا حالا با کسی تو کافه چیزی نخوردی. خوب نخوردم دیگه. به جز یه بار که تولد دختر خاله ام بود و این دوستای هچل هفت خر خونشو دعوت کرده بود . شانس ما همه ماده بودن؛ یه موجود نر هم رد نشد . به قول صبا وقتی شانسو تقسیم می کردن ، احتمالا تو توالت مونده بودیم و چیزی بهمون نرسیده .تازه گفته بود این یارو دانشجو. خوب داشنجو باشه، مگه پسر دایی مسعود دانشجو نیست؟ عین ریگ پول خرج می کنه و عین خیالش نیست. نه اینکه دایی خیلی وضع توپی داشته باشه ، اما واسه این یه دونه پسر تیتیش همه کاری می کنه.

نمی دونم چرا این صبا میگه بد شانسه. ننه باباش که کاری بهش ندارن. همه وری می چرخه. به قول علی پسر خاله ام ، مامان و باباش از بیخ و بن سیب زمینین! خوشگل هم که هست. یه سر که می چرخونه همه دنبالش راه می افتن البته اینا رو خودش میگه وگرنه  مگه ماشین حمل باره.

وقتی وارد شدم باید قیافه این کتاب خون ها رو بگیرم. ای کاش عینک مامانو کش می رفتم. اگه پرسید کتاب چی خوندی چی بگم؟  چهارتا از کتاب های مامانو می گم. مثلا...مثلا...مثنوی شریف. اما صبا گفته این یارو بیشتر کتابای روشنفکری می خونه. آخه مگه ما کتاب روشنفکری و غیر روشنفکری داریم.چهارتا جمله از دنیای سوفی رو سرهم می کنم؛  نمی دونم این یوستین موستین چی واسه خودش بلغور کرده. کی اینا رو می خونه؟ عمرا من حاظر نیستم. یه ملکوتو خوندم  واسه تمام اجداد مادرم بسه. یه چهارتا جمله درمورد همین می گم. صبا می گفت اگه اینو بخونی دیگه ته روشنفکریه. می گفت مخ من قد نداد اما خوندمش!

صبا تا دیروز با این پسرا می گشت که دماغشونو می گرفتی ، جونشون از گوششون میزد بیرون. حالا چی شد رفته سراغه این  یارو؟ به قول مامان بالاخره هر کسی یه روز می فهمه کدوم وری به نفعشه. ولی شعور صبا اینقدرا هم نمی رسه. _ کلاس چندمی. یه نگاه توی آینه میندازم. چه پررو طرف. حیف که امروز عصاب مصابم صافه وگرنه ننه بزرگشو جلو چشمش می اوردم. آخه به توچه.  گره روسریمو صاف می کنم : _ کنکور دادم.  می خنده، از اون خنده هایی که دوست داری طرفو زنده زنده آتیش بزنی. دهنمو کج می کنم.  _ فنچ میزنی. واه نه بابا این راننده ها هم از این حرف ها بلدن؟ یکی نیست بگه فنچ مامانته.   __ فنچ دوست دارم. صدای ضبط و بلند می کنه. انگار می خواد ساکت بشه. آینه رو از کیف آبیم در میارم و به ابروهام زل میزنم. انگار باید چندتا بیشتر  می کندم. اه...نمی فهمم خدا هم بیکار بود؟ مو تو دست و بالش زیاد بود که همه رو چسبونده تو تن ما. آینه رو توی جیب کوچیک کیفم میذارم. خدا کنه این یارو بهم نگه فنچ وگرنه حتما خودمو حلق آویز می کنم.

این یارو رو دیدم اول من باید حرف بزنم یا اون. خوب اون اول باید شروع کنه؛ اگر من بخوام حرف بزنم حتما پیش خودش فکر می کنه می خوام دوست دوستمو دو در کنم. صبا که دورو برش شلوغه حالا یکی هم واسه ما. خدا کنه فقط قلمبه سلمبه حرف نزنه که مخم  آبکش میشه. اگر مامان توی این مخ من باشه و ببینه چی بلغور می کنم واسه خودم حتما جام کنار  کرکرس هاست.  به جان خودم اگه راه داشت توی مخمو سوراخ می کرد تا ببینه توش چی هست. به قول صبا به  کود ریختن به امید رشد و نمو؛ اما این خانه از بیخ و بن  ترکیده است.

اگه موسقی و آهنگ حرف بزنه خوبه. اسم چهار تا خواننده رپ و می گم که حسابی اوسکول بشه. خدا رو چه دیدی؛ شاید رفت به صبا گفت این دوستت چقدر حالیشه. بعد صبا میاد میگه این...این...آخ اسمش چی بود؟ لعنت به این مخ. تقی...نه...نقی ...اه . با مشت می کوبم تو سرم بلکه یادم بیاد، _ چی بود...ای لعنتی ، نوک زبونمه.  _ جانم؟  بابا این یارو چی میگه؟ _ با من بودین؟ من با این چیکار دارم. چقدر به این آینه زل میزنه انگار داره عروس میبره. خوبه میگه فنچمو انقدر زل میزنه. اسمش از این با کلاسا بود. اولش ک داشت...آره ک داشت انگاری. چه ننه بابایی. من عمرا اسم بچه مو یه اسم ک دار نمیذارم . خیلی ضایع است. کورش...نه...کامی...نه. وای رفتم اونجا بهش باید اسمشو بگم وگرنه حسابی سه میشه. نمیشه که بگم هوی  یارو تو دوست صبایی؟ آها...کیان...کیان بود. گیس افشون همچین که زل زده می پرسه: _ اسمه کافه چی بود.  ای بابا این یارو میخ ما شده ها. _ نقره ای. سرعتشو کم کرد و از پشت پنجره دونه دونه تابلو ها رو نگاه کرد. _ مطمئنی توی همین خیابونه؟ وقتی دیدمش ، بهش می گم شما کیان میان هستی. میان باحاله ها یا رو حسابی مچل میشه.

درمورد حافظم حرف بزنیم خوبه. بالاخره این فال های آقاجون شب یلدا با اون تفسیر های کش و قوس دارش به درد خورد. چهار تا چرت و پرت بهم می بافم تا این کیان میان ما رو دست کم نگیره. بعد میره به صبا میگه بابا این دوستت عجب آدم حسابیه. دیگه این صبای بی شعور منو دست نمیدازه و نمیگه بابا تو خیلی هالو هفت شنبه ای. بهم می گه البته تقصیر خودت نیست، فک و فامیل آدم که خارج بزنه شعور آدم هم خارج میزنه. تو رو خدا چه رویی داره،  لابد فک و فامیل خودش شعور دارن. حداقل این مامان ما خیره سرمون تحصیل کرده است. مامان صبا که سر و ته شو بزنی توی این شو لباس و توی اون شوی لوازم آرایشه. باباشو هم که نگو؛ وقتی خود صبا بگه دیگه از این بابا نا امید شدم یعنی خودش میدونه ته این بابا چیه. البته مامان جون همیشه میگه زن خوبه که می تونه مردو جمع کنه.

راننده جلوی یه تریا نگه میداره و میگه رسیدیم. یه نگاهی به تابلوش می ندازم: تریای نقره.  _ چقدر بدم خدمتتون. _ مهمون من باش. ای بدم میاد از این تعارف های شلکی. از ماشین پیاده میشم و انگشتر انگشت اشاره مو بالا و پایین می کنم: مرسی. _ پنج هزار تومن. از توی کیف پول یاسیم یه پنج هزاری در میارمو میدم به یارو.

پشت در می ایستم. از بیرون هیچی معلوم نیست. معلوم نیست اون تو چه خبره؟ یعنی همه مثل کیان میان ، اینجا واسه کتاب خونی میان؟ فکر نکنم بیشتر به محل مخ زنی میخوره. شاید ما هم بتونیم مخ یارو رو بزنیم. درو سمت داخل هل میدم. باد خنک می خوره تو صورتم ، خنکی تنم با صدای دینگ دینگ آویز در ورودی قاطی میشه.انگار تمام عرق های تنم یک دفعه منجمد شدن! بند کیفمو توی دستم مچاله می کنم. ناخنم کف دستم می کنم. یه چشم می چرخونم؛ همه دو نفری هستن، آهان این یارو که کنار پنجره نشسته حتما کیان میانه! نفسمو بیرون میدم و میرم جلو. روبه روش می ایستم: آقای کیان می... سرشو بالا می گیره. Wow  بابا این یارو عجب تیکه ای! واسه همین صبا رفته رو مخش! سرشو تکون میده. سلام میدم و روی صندلی روبه روش  صاف میشینم. سرشو می کنه توی کتابی که تو دستشه. بابا این یارو اصلا تو باغ نیست. اگه به خروس همسایه سلام داده بودم جوابمو میداد.

دستمو میزنم زیر چونم و می گم : چی می خونی؟  یه نگاه سرسری بهم میندازه. لامصب چه چشماش مشکی و گنده است. خاک تو سرم ، چشمای من نصف اینم نیست. کوفتش بشه. _ کتاب می خونم.  واه نه بابا این یارو چی خیال کرده؟ فکر کرده خیلی گنده است؟ فوقش سه سال از من بزرگ تر باشه.  پاکتی که کتابا توشن، میذارم روی  میز : ملکوتو خوندم. یک کم از آب داخل لیوانشو می خوره  عجب گلوی خوشگلی؛ معلوم آب از کجای گلوش رد شد . تازه بین اون همه ریش خرمایی! میگه : آفرین و دوباره بین خط های کتاب گم میشه.  _البته خیلی چیزی نفهمیدم. میدونی به نظرم باید یه بار دیگه بخونمش.  میره صفحه بعد. _ همه کتابا رو اوردی. گوشه روسریمو دور انگشتم می چرخونم: تمام اونایی که صبا داد.  سرشو تکون میده. بابا این یارو آژانسیه باحال تر بود این یارو اصلا پا نمیده.

سرمو روی میز میذارمو می گم: تو همیشه میای اینجا کتاب می خونی؟  به گارسونی که رد میشد اشاره داد. ای ول حداقل خسیس نیست. _ یه بطری آب معدنی برام بیار لطفا. طرف یه چشمی میگه و میره. این مردک بی شعور حتی نگفت دوتا بطری آب. حتی نپرسید تو آب کوفت می کنی؟ یعنی همه پسرا انقدر قزمیت و بی شعورن؟ آره بابا ؛ هر کدوم یه مدل خرن اینم مدل 2009 ! گارسون با اون کت و شلوار آلبالویی، نصف لیوانشو پر میکنه؛ انگار تازه منو دیده باشه: شما چیزی میل دارین براتون بیارم.  یه نگاهی به کیان میندازم ، مثل مرده ها ول شده روی این صندلی صاب مرده و به روش نمیاره: تو چیزی می خوری؟ یه نگاهی بهم میندازه . نه بابا انگار بحث شکم که میشه همه حواس جمع میشن. می گه: یه شیک میلک با کیک گردویی ، ممنون میشم.  منم یه آب طالبی سفارش میدم.

آخ اگه این صبای عوضی رو ببینم ، حلق آویزش می کنم. بی شعور، اه ...عمرا دیگه با این دانشجو روشنفکرا دوست نمیشم. دو زار ادب ندارن فقط قیافه ان. لعنتی. میزو می چینه  و میره.  _ تو چرا اصلا حرف نمیزنی؟ کتابو می بنده و میذاره روی صندلی کناریش . این کوفتی که سفارش داده رو بهم میزنه و میگه : چی بگم؟ فکر نکنم حرف مشترکی باشه.  یک کم از آب طالبیم با نی می کشم بالا : بگو چی می خونی؟  انگشتای کشیده سفیدشو توی هم مچاله می کنه: چه فرقی می کنه؟ تو سر در نمیاری . به لبای سرخش زل میزنم : خوب تو بگو شاید خوندم و ازش سر دراوردم. یه تکه از کیک و می چپونه تو دهنش ؛بی شعور حتی ذرشو  تعارف نمی کنه. کارد بخوره به شکمت. حیف که خوشگلی وگرنه له ات می کردم.  توی چشمام زل میزنه. _ بهت نمی خوره خیلی اهلش باشی. واه، لابد این یارو از تو شکم ننه اش کتاب خون بوده. _ خوب میشم. چی سریع همه رو خورد.  منم ته لیوانو دراوردم.  گفت: دستت درد نکنه. دهنم باز موند؟ _ واس چی؟ به ظرف های خالی اشاره می کنه و میگه : واسه اینا خیلی چسبید. مغزم داشت سوت می کشید. یعنی چی...خوب معلومه دیگه. محترمانه گفته حساب پای تو. ای بر اون ذاتت لعنت صبا. خیلی گاوی. با حرص از پشت میز بلند میشم مثل این احمقا  دوازه تومن میذارم روی پیشخون. اصلا به من چه؟ نباید پولو میدادم باید میذاشتم می رفتم. اما آبروم جلو صبا میرفت. کیفمو بر میدارم و با بغضی که مثل ورق دو لو ضایعه می گم با من کاری نداری: میگه نه. کتابو میذاره روی میز. ای بی شرف این که همه اش سفیده. اه ، دوست دارم روی سفیدی تنش بالا بیارم.  صبای بی شعور الاغ . کثافت.  به صبا میزنم: خیلی رذلی .  میزنه : یادته پارسال ده تومن قرض گرفتی و ندادی؟ این به اون در.

 پی نوشت:

ــ به دو علت نوشتن قسمت دوم داستان خیلی طول کشید: اول اینکه پنج ، شش روزی سفر بودم و جای خالیم انگاری خیلی محسوس بود! دوم اینکه وقتی داستانو تایپ کردم و تموم شد یادم رفت ذخیره کنم ، برای همین نصفه مونده بود و باید دوباره می نوشتمش. امیدوارم همچنان تاخیر های منو برای خوندن به بزرگی ببخشید.

ـــ هچنان فحش می دهیم و خنک نمی شویم!

+ تاريخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 2:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

قبل نوشت: بعد از کلاس داستان نویسیم ، دیگه داستان ننوشتم. یعنی مخم کلا تعطیل شده بود. برای همین ممکنه این داستان بعد از تقریبا شش ماه خوب از آب در نیومده باشه. تا دستم راه بیافته کمی طول می کشه!

*****************

جلوی آینه ایستادم، یک کم از روژ لب قهوه ای مامانم روی لبم می مالونم . ای کاش میشد سرخشون کنم، اما به قول صبا خیلی تابلو میشم. میگه رژ لب قرمز مال ... است! بهش میگم : تا اون جایی که یادمه مامانم لباش همیشه سرخ بوده. زل زد تو صورتمو گفت: آخه بچه تیتیش همه که مثل ننه شما نیستن.

ابروهامو با قیچی مامانم یک کم فقط یکم کوتاه کردم، اما هنوز خوشگل نبودم. دوست داشتم به چشم بیام. یه نگاهی به در اتاق انداختم ، قلبم مثل قل قل کتری میزد. بالاخره از تو جعبه آرایش مامان  پیداش کردم. واسه اینکه وجدان درد نگیرم گفتم یه کوچلو از جایی که خیلی تابلو نباشه می کنم . با دقت بهشون زل زدم چندتا از موهای ابرومو که تا تو چشمم اومده بودن کندم. دوباره یه نگاه به در انداختم؛ دعا دعا می کردم مامانم تو اتاقش کاری نداشته باشه تا منم با خیال راحت بتونم به اوضاعم سر و صورتم برسم. دوست نداشتم جلوی دوست صبا ضایع بشم. حتما یارو میرفت بهش گزارش میداد. اگه اوضاعم خیلی سه باشه میگه ،اوسکول تر از این نبود بفرستی سراغ ما. اونم بعد از این همه سفارشی که صبا کرده بود.

با آب دهنم ابروهامو صاف می کنم. خدا رو شکر پارسال  از دست خرمن سیبل هام خلاص شدم. یعنی از بس به مامان التماس کردم و گفتم : بابا تو کوچه همه پسرا بهم میگن چنگیز خان. جون امواتت کوتاه بیا و بذار از دست این سیبلا خلاص شم. بالاخره دلش به رحم اومد. هر چی گفتم بذار زیر این ابروهای پاچه بزی رو مرتب کنم؛ به خرجش نرفت. می گفت : واسه همین سیبلا باید به خاله خان باجی ها جواب پس بدم. تا دیروز که حرف این و اون به اندازه یه شاهی ارزش نداشت . اینم از شانس ترکیده  ماست! لبامو فشار دادم و گفتم : اگه کنکور قبول شدم چی؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت انگار مادرشو شوهر دادن. گفت: اگه قبول شدی. این اگه از صدتا فحش به قول صبا ... دار بدتر بود. شاید چون مثل بچه های خاله و دایی تا خرخره تو کتابام نرفته بودم ؛ فکر می کنه محاله. اما به جون خودم تو مدرسه بچه تنبل نبودم. هر چند به قول مامانم از وقتی با این صبای زلیل شده قاطی شدم، یه لات شدم مثل خود شعبون بی مخ!

یک کم هم روژ گونه زدم اما دیگه خیلی تابلو بود، خوشم نیومد با پنبه پاکش کردم در عوض نوک مداد سیاه مامانو تراشیدم به اندازه یه نقطه چین تو چشام کشیدم. ای بد نشده بودم. خدا رو شکر کسی سر وقتم نیومد. رفتم تو اتاقم و مانتو سبز آبی و که با صبا خریده بودم از روی تختم برداشتم و تنم کردم. اگه مامان این مانتو رو تنم میدید جرم میداد و تمام قبرستونو می فرستاد سر وقتم. خودم هم خوشم نیومد اما صبا بهم گفته بود : خره این رنگی مده. گفتم : بابا این خیلی می چسبه. لباشو غنچه کرد و گفت: خوب بابا؛ همچین میگه می چسبه انگار، یه عالمه قلمبه سلمبه داری واسه بیرون زدن. بی خیال توی چوب خشک چه فرقی به حالت می کنه. جلوی آینه اتاقم ایستادم،  از پس وجدانم برنمی یومد اما یه ور دلم قیلی ویلی می رفت. گفتم بابا حالا یه بار می پوشمش ، با یه بار که آدم نمی میره. آخه صبا خیلی سفارش این یارو رو کرده بود.

روسریمو سرم انداختم. یه گره شلکی بهش زدم، از همونایی که مامان میگه مثل برنج شفته می مونه! توی کل طایفه مون چهارتا پسر که نداشتیم. قربون اون هام برم مثل کدو حلوایی بودن. به قول صبا طایفه مون به درد مخ خوری می خورن. خب راست میگه از بس هر جا میریم یه حرفایی میزنن که معلوم نیست از کجاشون دراوردن. مامانم میگه اگه یک کم کتاب بخونی شعورت بالا میره. این مامان ما هم فکر کرده چه طایفه تحفه یی داریم!

دینگ دینگ اس ام اسم بلند شد. صبا نوشته بود: امروز که یادت نرفته؟ چه خری بود. مگه میشه یادم بره؟ فکر کن برای اولین بار تو زندگیم می خوام با یکی غیر این ببو گلابی فامیل برم بیرون. اگه مامان بفهمه...خوب راستشو میگم. می گم : صبا یه امانتی از طرف داشت، چون سفر بود داد من به رفیقش برسونم. اگه مامان پرسید : پس این همه بزک دوزک واسه چیه؛ چی بگم؟ عینک دودیمو روی چشمم گذاشتم. به قول صبا تیرپم بیست شده بود، در حد لالیگا! فوقش به مامان میگم : نمی خواستم جلو یارو کم بیارم ، مخصوصا که پای آبروی صبا هم درمیون بود. کیفمو دستم گرفتم. تازه کدوم بزک دوزک؟ صبا گفته بود اگه می خوای خیلی های کلاس باشی باید کیفتو روی آرنجت بذاری. خوشم اومد با حال بود. پاکت گنده یی که صبا داده بود و برداشتم. با خودم گفتم: این پسره چه خلیه که توی این چله تابستون به جای اینکه به فکر حال کردن کنار دریا باشه چهار تا کتاب عتیقه یی که به صبا داده بود و می خواد. جوراب صورتی هامو پام کردم؛ مگه صبا کتاب هم می خونه؟ درسای مدرسه رو به زور می خونه چه برسه به این کتابا. من یه ملکوتو خوندم مخم گو...وای به حال بقیه شون. حتما جلو یارو خواسته کم نیاره.

_ مامان من دارم میرم. روی مبل نشسته بود و مجله  ایران دختو ورق میزد. چه عشقی داشت به این مجله. نمیدونم چرا خانواده سبز نمی خونه. با اون همه داستان های با حال؟ عینکشو بالا پایین کرد و گفت: کجا به سلامتی. خدا رو شکر نگاهم نکرد وگرنه ... توی راه پله نشستم و بند کتونی هامو بستم و  گفتم: دیروز گفتم که با یکی از دوستام قرار دارم. دیگه فرصت ندادم. یه خداحافظی کردم و سریع جیم شدم. نفسمو بیرون دادم. دستام یخ کرده بود.  صدای Akon  بلند شد.  - هان بنال. به ته کوچه نگاه کردم، خبری از آژانس نبود. _ داری میری؟  _آره بابا منتظر آژانسم. یک کم مکث کرد و گفت: جلو یارو مودب باش. زیادی لفط قلمه، سوتی بدی می فرستمت پیش طالبان تا ترتیبتو بده. پراید نوک مدادی داخل کوچه پیچید: غلط کردی. یه پسر مو بلند جلو پام ترمز زد و گفت: خانوم ... سرمو تکون دادم و سوار شدم. حواسم به صبا نبود؛ به قول خودش زر زیادی میزد. گفتم: من سوار آژانس شدم، خدا حافظ. فقط هوی شو شنیدم. تو دلم انگار مرده می اوردن و می بردن! تقصیر این دختره بیشعوره ، از بس گفت این یارو فلان، بهمانه . نمی دونم اینکه انقدر آدم حسابیه چرا با صبا بر خورده. پسره از تو آینه نگاهم کرد و گفت: با آهنگ که مشکل نداری. سرمو چرخوندم سمت پنجره و مثل یابو دادم بالام. پسره پررو چایی نخورده فامیل شده. عمرا بیست ساله دیگه هم بگذره گیس هام قد این یارو نمیشه. من که دخترم، موهام یک کم بلند میشه ؛ واسه ام عین غده سرطانی میشن حالا این یارو ، چله تابستون  چه طوری تحمل می کنه موندم . تازه چه افشونشونم کرده.

 پی نوشت:

من و من گفتن فحش بازی کنم...این روزها بالا تا پایین این مملکتو فحش میدم کدوم بگم؟ وقتی امروز این کنفرانس خبری و تی وی محترم جمهوری !!! اسلامی پخش می کرد بالا تا پایین مملکتو فحش دادم. غلیظ هاشو می گم: بی شرفا،بی همه چیزها،بی پدر مادر ها، گوساله ها،گوسفندها، کثافت ها،بی شعورها. حرو...دیگه چیزی نموند همه رو گفتم. اما فحشی هایی که وقتی خیلی عصبانی میشم بهم می چسبه، مخصوصا این روزها بی پدر مادر و بی شرف گاهی هم سگول بوه (سگ پدر). البته جلوی مادر و پدر محترم نمی تونم این همه بی ادبی بکنم!

 

+ تاريخ یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 4:38 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

قبل نوشت:

باید درمورد شاملو می نوشتم. چیزهایی پراکنده ای درمورد زندگیش نوشتم تا اینجا بذارم. اما بعد با خودم گفتم، زندگی نامه شاملو همه جا هست . مسلما من هم چیزی بیشتری جز حرف های همه ندارم که توی کتاب ها و سایت ها مختلف نوشتن. بنابراین تصمیم گرفتم یکی از مصاحبه ها شاملو رو بذارم شاید بتونیم کمی به فکر و نگاهش نزدیک بشیم. هر چند٬  چند روزی از سالگرد شاملو (بامداد) می گذره اما...بگذریم این روزها شعر شاملو،صدای شاملو می چسبد و خواندن این مصاحبه خالی از لطف نیست. شاید درد امروز من و تو هم باشد! (مصاحبه در صفحه بعد)

سرودِ ابراهیم در آتش

در آوار ِ خونين ِ گرگ‌وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز مي‌خواست
و عشق را شايسته‌ی زيباترين ِ زنان

که اين‌اش
 
 
به نظر
 

هديّتي نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
 

چه مردی! چه مردی!
 
 
  که مي‌گفت
 

قلب را شايسته‌تر آن
 

که به هفت شمشير ِ عشق
 
 
  در خون نشيند
 

و گلو را بايسته‌تر آن
 

که زيباترين ِ نام‌ها را
 
 
  بگويد.
 

و شيرآهن‌کوه مردی از اين‌گونه عاشق
ميدان ِ خونين ِ سرنوشت
 

به پاشنه‌ی آشيل
 
 
  درنوشت.ــ
 
رويينه‌تني
 
 
  که راز ِ مرگ‌اش
 

اندوه ِ عشق و
غم ِ تنهايي بود.

 □ 

«ــ آه، اسفنديار ِ مغموم!
 
تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشي!»
 

 

«ــ آيا نه
 
 
  يکي نه
 
 
  بسنده بود
 

که سرنوشت ِ مرا بسازد؟
 
من  

تنها فرياد زدم
 
 
  نه!
 
من از
 
 
  فرورفتن
 
 
  تن زدم.
 

 صدايي بودم من
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.
 

من بودم
و شدم،

نه زان‌گونه که غنچه‌يي  
  گُلي
 
يا ريشه‌يي
 
 
  که جوانه‌يي
 
يا يکي دانه
 
 
  که جنگلي ــ
 

راست بدان‌گونه

که عامي‌مردی
 
 
  شهيدی;
 

تا آسمان بر او نماز بَرَد.

من بي‌نوا بند‌گکي سربه‌راه
 
 
  نبودم
 

و راه ِ بهشت ِ مينوی من
 

بُز روِ طوع و خاک‌ساری
 
 
نبود:
 

مرا ديگرگونه خدايي مي‌بايست
شايسته‌ی ِ آفرينه‌يي
  
و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».
 
□ 

دريغا شيرآهن‌کوه مردا
 
 
  که تو بودی،
 

و کوه‌وار
پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار
 
 
مُرده بودی.
 

اما نه خدا و نه شيطان ــ

سرنوشت ِ تو را
 
 
بُتي رقم زد
 
که ديگران  
مي‌پرستيدند.
 
بُتي که  
  ديگران‌اش  
  مي‌پرستيدند.

 

ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 3:50 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

این روزها خونه مون پر از مهمونه . برای همین یه مدت نیستم. خیلی آپ نکنین تا بیام.

+ تاريخ شنبه 27 تیر1388ساعت 12:46 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

عادت داره ، صبحانه شو با نون سنگک بخوره.همیشه سر میز صبحانه می گه: بهار باز نماز صبحت قضا شد؟ دستت با شیطون میره توی یه کاسه. منم لپشو می بوسمو می گم : با مغرب عشا می خونم ؛ این طور بیشتر به چشم خدا میاد. لباشو گاز می گیره و زیر لب استغفرالله میگه!  وقتی می خوام برم  کلاس اسکیت چپ چپ نگاهم می کنه: به جای این کارا برو چهارتا هنر یاد بگیر تا کسی  بهت نگه بی هنری. منم میگم بی بی اینم یه جور هنره. میگه : سر خوردن هنر شد؟ خیاطی و آشپزی هنره. بهش وقتی می گم بی بی دعا کن کنکور قبول شم. آخه دعاهاش رد خور نداره؛ میگه دعا می کنم قبول شی. اما درس کنار یه هنر خوبه.

 روزی که قرار بیاد، زنگ میزنه به بابام میگه: بگو اینایی که میگم  بیان فرودگاه بعد یه لیست هفت هشت نفری ردیف می کنه. بابام هم که حرف رو حرف بی بی نمیزنه.  یه عالمه آدم ردیف میشن تو فرودگاه که بی بی رو بیارن. وقتی میاد، صد هزار تومنی اضافه بار می خوره. این سری که بارشو با یه پرواز دیگه فرستادن. یه عالمه کارتون با خودش میاره ، اسم تمام پسر و دختر ها و نوه هایی که عروسی کردن هم روش می نویسه تا همون جا تو فرودگاه کارتوناشون که از خیار چنبر، سبزی قورمه سرخ شده تا گندم حلیم و لیمو ترشه تحویل بگیرن و ببرن . اگر بهش بگی بی بی چرا این همه بار اوردی راضی به زحمت نبودیم. میگه بیام نون بچه هامو بخورم ، خونه شون بمون بعد دست خالی بیام؟  معمولا وقتی  میاد دندوناشو با خودش نمیاره. بهش می گیم بی بی چرا نیاوردیشون. میگه یادم رفت. اینو میگه که ما نفهمیم دوست نداره هر جایی هر غذایی رو بخوره.  وقتی میاد ، هنوز یه هفته نشده به بابام میگه: می خوام برم خونه ام ؛خسته شده ام. وقتی هم میگه می خوام برم اگه خدا هم بیاد پایین و بگه بی خیال دو روز بیشتر بمون ؛ میگه کار دارم. چیکار؟ نمیدونیم. بیشتر دلش برای دوستاش تنگ میشه. از روزی هم که میاد میگه بهار : شماره  مار حج رضا (مادر حاج رضا) رو برام بگیر ، مخوم پش قصه کنم. (می خوام باهاش صحبت کنم.) با رفقاش کری داره. به هم پز نوه هاشونو میدن. مثلا اگه مامان شبنم بگه بچه دخترم این کار و می کنه و فلان دانشگاه درس می خونه. بی بی هم یه نگاه بهش می کنه، اسم یکی از ماها رو میاره و از درس و دانشگاهمون میگه. اونقدر میگه تا طرف بی خیال شه.

نمی دونم هنوز پیرزنی هست که موهاشو حنا بذاره ؟ اما بی بی من هنوز موهاشو حنا میذاره. از همون نارنجی ها. روی دست پاش هم. بعد موهاشو با یه شونه سبز که از بچگیم یادمه همین رنگی بود؛  شونه می کنه و از دو طرف می بافه. بعد یه روسری سرش میکنه و از پشت گره میزنه. وقتی توی خونه بلوز مشکی بپوشیم یا با مانتو مشکی بریم بیرون؛ دعوامون می کنه. می گه لباس سیاه جای شیطونه. مگه مو موردم ؟ (مگه من مردم؟)با آقا بزرگم مثل دوتا بچه پشت سرهم هستن. وقتی پیش هم هستن دعوا می کنن. وقتی بابا بزرگم یه ماه زودتر میاد تهران، روزی ده بار بهش زنگ میزنه. به قول ما چکش میکنه. هیچ وقت به تفاهم نمی رسن. وقتی آقا بزرگم بخواد حرص بی بی رو دربیاره  سنشو شش سال بزرگ تر میکنه. اون وقته که دادش هوا میره. آخه بی بی الان شش ، هفت سالی هست که میگه ۶۳ سالمه! اماوقتی ببینش باورت نمیشه این زنه آقا بزرگه و چند سالی کوچیک تره. به قول خودش سرنوشت براش سخت رقم خورده.

هنوز فکر می کنه بهترین هنر زن،  خونه و زندگی اداره کردن. همین طور که روی زمین نشسه و دستش و روی قالی بالا و پایین میکنه میگه: هر دختری یه بختی داره. وقتی سنت بالا بره دیگه هیچ پسری تو روت نگاه نمی کنه! گاهی اونقدر رک حرفاشو تو صورت آدم میزنه که شاخ درمیارم. نمیذاره هیچ حرفی توی دلش قلمبه بشه. الان که برای عروسی پسر عمه ام اومده تهران، پارچه ای که عمه ام برای خلعتی بهش داده ، دوخته اما وقتی به عمه ام نشون داد، گفت : خیاطم بهم گفت پارچه سوراخ سوراخ بوده. اما دیگه دوختمش. لباساش یا سبزن یا بنفش کمرنگ. اما خدا نکنه یکی بمیره تا التماس نکنی لباس سیاهشو درنمیاره. اگر براش کادو بخریم ، اگر خوشش نیاد جلو چشامون به یکی دیگه می بخشدش. غیبت نمی کنه حرف خوشگل می کوبه تو صورت آدم. میگه بهتر از غیبت کردنه. وقتی عمه . عموم میان التماسش می کنن که بره خونه اونها. میگه من خونه شماها راحت نیستم. خونه ح...مثل خونه خودم می مونه. مگه ف...بیوم (عروسم) ، بچه خواهرمه. به چشم مادر شوهر و سر بار نگاهم نمی کنه. همیشه عمه ام  دلخور میشه و بغض می کنه. اما ما خوش حال از اینکه بی بی خونه ماست. آخ وقتی می خواد سیاسی بحث کنه که خوردنی میشه. دوست دارم لپشو گاز بگیرم. یا از مضرات یه چیزی حرف بزنه. دیشب وقتی داشتیم بی بی سی نگاه می کردم. چپ چپ بابامو نگاه کرد و گفت: ماهواره خودتو بچه ها تو خراب می کنه. بعد چندتا قصه از احمد بزاز (پارچه فروش) و علی صحاف که ماهواره داشتن تعریف می کنه و سرشو با تاسف تکون میده.

دوست داشتنی ترین پیرزنی که توی عمرم دیدم. شاید گاهی تلخ باشه. اما با همه تلخیش وقت حرف میزنه. از جونی هاش میگه ، از سختی و بچه هایی که به دنیا اورده اما  از نبود امکانات پزشکی مردن و گریه می کنه دلم می خواد محکم فشارش بدم.

همیشه جا نمازش همه جا باهاشه. با تسبیج فیروزه ای و مهر کربلاش و چادر گل گلیش که بوی عطر یاس توی جانمازو میده.

پی نوشت:

۱- خلعتی هدیه که موقع عروسی خانواده عروس به خانواده داماد میدن.

۲- آس قوم و قبیله رئیس جمهور ۲۴ میلیونی ٬ نامه آقای!!!فیروز آبادی به امام زمان !!  بود. خواستم لینکشو بدم که متاسفانه فیلتر بود.

+ تاريخ سه شنبه 23 تیر1388ساعت 5:11 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف